تعارف شد ، از جلو يك دسته سرباز گذشتيم . زن و مرد زياد از حدى بودند . اگرچه باران مردم را گريزانده بود ، اما به محض ورود ما به گار و سوار كالسكه اسب شدن باران بالمره ايستاده .
رانديم براى عمارت كرملين [ 262 ] ، آنقدر زن و مرد بودند و چنان اوّرا مىكشيدند ، نعره مىزدند و در حقيقت از روى قلب شادى مىكردند كه به تعريف نمىگنجد . اغلب كم مانده بود زير دست و پاى عراده و اسب بروند ، محشر مىكردند ، حاكم و سپهسالار توى كالسكه پيش من نشسته بودند ، دهن حاكم خيلى بو مىداد .
خلاصه زنهاى بسيار بسيار خوشگل ديده شد . تا وارد در عمارت شديم . پياده شديم .
حاكم و حاكم نظامى و سرايدارباشى كرملين و پيشخدمتها و خدمه و غيره و وضع و عمارت همانطور كه پنج سال قبل آمده ديده بودم و در روزنامهء فرنگستان سابق نوشتهام [ بود ] ، ديگر هيچ لازم نيست اينجا بنويسم ، وارد همان اطاق و خوابگاه شدم .
شكر خدا را كردم ، ياد انيس الدوله و عايشه [ و ] معصومه كه آن سفر همراه بودند و چطور از اينجا برگشتند به تهران كردم .
شب را بعد از شام خواستم بروم دكانها ، سوار كالسكه شدم ، عضد الملك پيش من بود ، بسيار سرد بود ، قدرى راه رفتم ، دكاكين بسته بود ، برگشتيم ، خوابيديم ، الحمد لله تعالى على كل حال معادن گچ در عرض راه توى صحرا و بغل تپهها زياد ديده شد كه همان گچ را برمىدارند به ديوارهاى خانههاى شهر و غيره مىمالند .
ميرزا عبد الرحيم خان « * » وزير مختار ما در پطر ديده شد . به تهران يعنى تبريز خواهد رفت ، مرخص شده است . امروز از شهر طول هم گذشتيم ، اينجا كارخانهء تفنگسازى دارند .
هامش
* ميرزا عبد الرحيم خان ساعد الملك .