ان شاء الله . به راه افتاديم ، وقت رفتن به گار دالغوروكى و سپهسالار قشونى و ساير جنرالها و غيره همه بودند ، مردم هم همانطور ازدحام داشتند و صداى اوّرا به آسمان مىرفت .
رفتيم ، نشستيم به راهآهن ، بعد از لمحه « * » [ اى ] به راه افتاد ، من خوابيدم و ترن همان است كه بود . شب معلوم مىشد از رودخانههاى بزرگ و پلها مىگذشتيم . صبح از خواب برخاستم ، رخت پوشيده نشستيم ، بايد پنج ساعت به غروب مانده وارد پطر بشويم ، خيلى دستپاچه بوديم . در ناهار خوردن و غيره صبح هم زود برخاسته بودم ، ناهار را هم زود خوردم . همهء طرفين راه جنگل سرو و غيره است اين جنگلها را همه را دستى مىكارند و بزرگ كه شد مىبرند به مصرف مىرسانند . زمين همه لجن و لشاب است و متصل هم باران است درخت خوب عمل مىآيد ، متصل در راه جنگل بود ، اما آبادى زياد نبود ، هوا ابر و سرد بسيار زننده بود ، قدرى باز خوابيدم ، يك ساعتى خوابم برد ، از كسالت درآمدم . بعد برخاسته رخت رسمى پوشيده نشان روس زده شد . باز هم چند ساعتى رانديم ، طرفين راه بدون كم و زياد جنگل و بعضى آباديها بود . در استاسيون آخرى كه آبادى لوبان بود كالسكه ايستاد . مأمورين وزارت خارجه شرقيه كه اساميشان از اين قرار است به حضور آمدند :
ملينكوف ، لودكوسكى حاكم قلمىپطر ، بازى لنسكى ، هكسر ، كه خانوفسكى ، وراموف ، مله وديوف ، زيمرمان ، اشكراوين ، لرفه حاكم ، نهژينرنوقرود يعنى مكاريه كه با مأمورين شهر آنجا نان و نمك آورده بودند .
بعد باز رانديم تا در ساعت معين به گارپطر رسيديم . فورا پايين رفتم . امپراطور با لباس رسمى و نشان ايران و همهء صاحبمنصبان و همهء شاهزادگان خانوادهء سلطنت بزرگ و كوچك با نشانهاى ايران ايستاده بودند . با امپراطور دست داده صحبت شد ،
هامش
* لمحه : مأخوذ از تازى ، وقت كم و زمان اندك و قليل و آن و لحظه ( ناظم الاطباء )