امپراطور تمام شاهزادهها را اولا معرفى كرد ، وليعهد ، پسر ديگرش ، الكسى ، پسر ديگرش ، ولادمير نوههايش ، پسر ديگر سرژ ، پسر ديگر پل ، پرنس گران دوك ، نيكلا برادرش كه در جنگ عثمانى سردار بود . گران دوك ميشل برادر ديگرش حاكم قفقاز ، گران دوك قسطنطين ، برادر ديگرش ، بعد جنرالها و صاحبمنصبان و غيره كه از حد بيرون بودند معرفى شدند ، بعد امپراطور و ما [ 264 ] در يك درشكه سربازى نشستيم ، پالتو هم به دوش انداختيم ، تند راندند از كوچه نوسكى كه خيلى راست و طولانى است براى عمارت زمستانى ارميتاژ « * » كه منزل ماست در همان اطاقهاى پنج سال قبل از اين .
خلاصه جمعيت زيادى از زن و مرد در طرفين راه اوّرا بلند مىكردند ، صدا قطع نشد مگر تا دم عمارت ، من و امپراطور به مردم جواب سلام مىداديم تا رسيديم به در عمارت ، پياده شده پيشخدمتها ، نايب ايشيك آقاسيها ، و غيره همه با لباسهاى خوب گلابتون رسمى در جلو ما مىرفتند . شاهزادهها از عقب سر ، صاحبمنصبان عقب شاهزادهها ، من و امپراطور هم جفت راه مىرفتيم و صحبت مىكرديم ، همينطور تالار به تالار ، كه در همه تالارها هم صاحبمنصبان نظامى و قلمى و غيره و غيره پر بودند .
امپراطور و ما با همه با سر تعارف مىكرديم ، همينطور خيلى راه تالار به تالار ، اطاق به اطاق تا رفتم به اطاق زن امپراطور ، دم در غلام بچههاى خوشگل ، خوشلباس خيلى قشنگ ايستاده بودند ، داخل اطاق امپراطريس كه شديم امپراطور عقب ماند براى احترام زنش ، امپراطريس آمد جلو ، دست داديم ، جلو افتاديم شاهزاده خانمها و دامدنورها « * » و سايرين را امپراطريس معرفى كرد ، مثل زن وليعهد ، زن ميشل قفقاز ، زن الكسى و غيره ،
هامش
* اصل : ارمى تاج
* دام دنور :Dame d ' honneur: نديمه