از خلقت خداوند تعالى شخص حيرت مىكند و تعجبها حاصل مىكند .
خلاصه غروبى وارد مليت شديم ، يك فوج سرباز روسى [ 257 ] كه در همين جا ساكن است و منزل دارد جلو عمارت صف كشيده بودند سركردهء آنها پطروفسكى الكسندر ايوانويچ .
چون خيلى بالا آمدهايم اينجا جنگل كوهها تمام شد و بواسطهء سردى هوا هرقدر درخت هم كه در كوه و غيره هست هنوز برگ نكرده است ، و اين عمارت بسيار خوبى است ، يعنى منزلگاه است كه دولت ساخته است ، پله زيادى بالا رفته به عمارت رفتم .
چشمانداز خوبى رودخانه و دره و كوه دارد ، هوايش بسيار سرد است .
روزى كه به موزهء تفليس رفتم به قفس حيوانات كه رسيدم چند بوف آنجا بود ، به زبان فرانسه به بوف گراندوك مىگويند ، گفتم اينها گراندوك هستند ، پسرهاى جانشين بسيار خجالت كشيدند چون به پدرشان گراندوك مىگويند ، لهلهشان گفت حق داريد اسم فرانسوى اينها همين است .
در موزه يك ارقالى قوچ غريبى ديدم ، يعنى مرده بود ، درست كرده بودند ، شاخهايش مثل قوچهاى ما اما برگشته به عقب ، به رنگ پشم سياه تيره ، چشمها زرد مهيب ، سر پوزه جور ديگر ، دست پاها بسيار بسيار كوتاه ، خيلى حيوان عجيبى بود ، در كوههاى قفقاز پيدا مىشود .
روز جمعه 14 [ الى 16 جمادى الاول ] :
بايد برويم به ولاد قفقاز به راهآهن ، صبح زود برخاستم ، رخت پوشيدم ، هوا سرد و ابر بود سوار كالسكه پدرسوخته شدم ، اين كالسكه از جلفا تا اينجا ما را خفه كرد ، بندهاى شيشه بالاكنى هر روز پاره مىشود . خلاصه رانديم ، راه سربالا بايد برود يعنى راه را پيچپيچ ساختهاند ، مثل اينكه از كوه البرز كالسكه بالا برود و پايين برود الى