از شاهزادههاى گرجستان است ، همان است كه به فرحآباد آمده به حضور رسيده بود ، هفتاد و پنج سال دارد ، اما باز خوب خوش دماغ است و جاهل .
خلاصه تماشاخانهء كوچكى است ، زنهاى صاحبمنصبان روس و دختران آنها بعضى از زنهاى گرجى در دور بالاى تماشاخانه نشسته بودند ، همه لخت ، سينهباز ، هفت هشت زن خوب داشت ، به قدر يك ساعت و نيم بازى درآوردند ، يك زن بسيار فربه گردنكلفت مجسمه سنگى شده بود آواز مىخواند ، يك پسر و يك شخصى كه يهودى شده بود مىخواندند و مىآمدند ، مىرفتند فقط بد نبود ، صاحبمنصبان هم همه پايين نشسته بودند ، پرده كه پايين افتاد برخاسته بستنى خورديم بازآمديم خانمها را ميرسكى معرفى كرد . بعد از اتمام رفتم ، باغ جلو سن تماشاخانه اسباب چراغان بسيار خوبى چيده بودند ، اما باران همه را ضايع كرد ، برگشتيم به منزل يعنى تا چادرى كه بالاى باغ زده بودند رفتم ، شب را بىخوابى سرم زد ، بد خوابيدم .
روز پنجشنبه 13 [ جمادى الاول ] :
بايد برويم به منزلگاه مليت كه صد و هشت ورس راه است و نزديك دامنهء كوه قفقاز است . صبح برخاستم ، ابو القاسم خان نوهء ناصر الملك را ديدم . اين بيچاره عجب زحمات كشيده است متصل از بىاسبى چاپارخانهها در عقب است ، ديروز وارد تفليس شده است . در تهران خيلى نرهخر بود ، اينجا ديدم بيچاره لاغر ، زرد . همه روزه اين بيچاره را سوار عرادهء باركش بىفنر روباز كه علف بار مىكنند مىكردند ، ديگر شكم و روده ندارد ، خلاصه خيلى خنده دارد ، باز تفليس مىماند ، تا كى اسب پيدا كرده راهى شود . خلاصه رخت پوشيده آمديم به تالار ، به شاهزادهها نشان و حمايل ايران داده بوديم [ 255 ] اول آنها را در تالار پذيرفتم ، دست داديم ، اظهار تشكر كردند ، بعد در تالار ديگر ميرسكى و همه صاحبمنصبان روسيه بودند ، اظهار التفات شد .