صاحبمنصبان و كلانتر و اهالى و نجباى گرجى و غيره و غيره ، معرفى مىكرد . اما من اول حاكم بادكوبه را نشناختم تا به نظرم آشنا آمد ، اما درست برخورد نكردم ، مردم فرياد اورّا و صلوات و غيره را خيلى بلند كردند . بعد منچيكوف عقب بود رسيد سوار درشكه سرباز شديم ، باز امين السلطنه پيش روى ما نشست ، رانديم تا از كوچهها و غيره گذشتيم ، كوچهها كثيف است ، زن و مرد در بامها و زمين و روى پنجره و غيره پر بودند ، زنهاى گرجى ، فرنگى ، ارمنى بسيار بسيار خوشگل دارد . [ 252 ]
خلاصه وارد جلو خان عمارت جانشين شديم ، همان عمارتى كه مراجعت از فرنگستان منزل كرده بوديم ، دم در توى كوچه فوج ايستاده بود ، ميرسكى كه نايب جانشين است با همهء صاحبمنصبان قفقاز از نظامى و قلمى و غيره ايستاده بودند ، جمعيت زيادى بود ميرسكى همه را يكانيكان معرفى كرد ، دو پسرهاى گران دوك « * » ميشل برادر امپراطور هم ايستاده بودند ، با لهلههاى نظامى و غيره ، دست به آنها دادم ، هر دو بسيار بسيار جوانهاى مؤدب تربيت شده ، پاكيزه ، سنشان چهارده پانزده ، اسمشان بزرگتر ميخائيل ميخائل اوويچ ، اسم كوچكتر : گوركى ميخائيل اوويچ .
بعد رفتيم توى اطاق نشستيم ، باز شاهزادهها آمده نشستند ، صحبت شد ، جانشين و زنش پطر رفتهاند ، اينجا نيستند در تالار هم ميرسكى باز اشخاص زيادى چيده بود ، معرفى كرد ، بعد رفتند .
ناهار در اينجا خورديم ، خيارهاى خوب دارد و زياد ، امين الملك صحبت كرد ، در باغچه جلو تالار گشتم ، گلهاى بسيار خوب داشت كه هيچ نديده بودم .
شب هم رفتيم اطاق ديگر ، پنجره به كوچه و صحرا باز مىشود ، باز كرده ايستاديم .
در كوچه جمعيت زياد بود ، زن و مرد چراغان بسيار خوب كرده بودند . آتشبازى كردند ،
هامش
* اصل : قران دك