تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر دوم فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
خلاص بشويم اما گفتند آب زياد است و كشتيها بىاعتبار ، خطر دارد . سپهسالار ، امين السلطان را فرستادم لب رودخانه كه امتحان بكنند كشتيها را ، آنها رفتند ، من هم متصل با دوربين نگاه آن طرف آب [ 232 ] را مىكنم ، چشمم تيره شد ، از سپهسالار و غيره هم خبر نمىرسيد ، مهدى قلى خان ، باشى را هم فرستادم ، باشى كه آمد . مأيوس بود ، « * » از عبور ، چيزها گفت تا آخر با دوربين ديدم ، كشتى را طناب بسته و اسبابى داشتند مثل جراثقال مىپيچند ، كشتى مىرود آن طرف ، ديدم خوب رفت و خوب برگشت ، خاطر جمع شدم ، نماز كرده رخت پوشيدم وليعهد آنجا بود ، گريه كرد ، نايب ناظر ، كربلائى حسين ، جوجه ، سايرين ، مثل تعزيه روى پا مىافتادند ، گريه مىكردند ، بعد سپهسالار آمد ، گفت مىتوان رفت ، سوار اسب شدم ، حالت غريبى مردم اردو و غيره داشتند ، تعجب ، بهت ، گريه ، خلاصه از چادر الى لب رودخانه دو ميدان اسب بود ، اما راهى از اين بدتر نمىشد ، گل باطلاق ، نهر ، سواره‌هاى غلام كرد ماكوئى و غيره دو طرف صف كشيده بودند ، سيد ، گدا ، درويش ، عرضه‌چى ، ديگر آخر نفسشان بود ، معركه مىكردند ، شاطرباشى چپه چشمهاى شهلا را اشكى مىكرد ، عبد القادر خان ميراخور ، ابراهيم خان و غيره گريه‌اى شده بودند ، از اسب پياده شده ديدم آب غريبى است ، خيلى تند ، عريض ، گل‌آلود ، مهيب ، بىسؤال و جواب نشستم به قايق . سپهسالار ، صاحب ديوان ، وليعهد ، عكاس ، شاهزاده ، مهديقلى خان ، باشى ، مليجك ، امين السلطنه ، امين السلطان ، آقا محمد على ، كربل ، عضد الملك [ بودند ] ، نشستم ، قايقچيها خيلى مهارت دارند ، خيلى راه ما را با طناب زور كشيدند سربالا بروند تا نزديك درخت بيدى آنجا طناب را جمع كرده توى قايق مىگذارند بعد قايق را ول مىكنند ، آب تند مىبرد و قايقچيها پارو مىزنند ، تا مىرسد به جزيرهء كوچكى كه در وسط رودخانه است كه فاصله
هامش
* اصل : كو