تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
« م . دو . خانيكف » و « م‌ايستويك » بطور شايسته تعريف سلطان مراد را كرده‌اند . منهم علاوه‌بر تمجيد آنها فقط ميگويم كه از نظر فعاليت و عقل سليم و وطنپرستى در ايران و حتى در تركيه هم به سختى ميتوان مردانى پيدا كرد كه با او قابل مقايسه باشند ، ولى بدبختانه بطورى كه ميگويند از يك گل بهار نميشود ( از يك كاكلى بهار نميشود . ) و در كشورى كه اين صفات بارز حقا بايد عرض اندام كند متأسفانه پيشرفتى نميتواند داشته باشد . بواسطهء فقدان البسهء اروپائى مجبور شدم چه در مشهد و چه در طى بقيهء مسافرت تا تهران ؛ عمامه و لباسهاى شرقى خود را حفظ كنم ؛ ولى خواننده بايد فهميده باشد كه از هيئت درويشى به كلى دست كشيده بودم . روابطم با آن نظامى خارجى كه اسمش فوقا ذكر شد ، باندازهء كافى رفقاى سفرم را از هويت و مقاصد واقعيم مطلع ساخته بود . تخيلات افغانها با آزادى كامل سير ميكرد و از اسرارى كه هنوز هم نقش حقيقى مرا احاطه كرده بود حدسيات عجيب‌وغريب ميزدند . چون حدس ميزدم آنها اطلاعات خود را كه كم‌وبيش با واقع تطبيق ميكرد ناگزير به شاهزادهء جوان هرات تقديم خواهند كرد لذا مصلحت دانستم پيشدستى كرده مطابق قاعده هويت خود را آشكار سازم . به نايب السلطنه نامه‌اى نوشته تيزهوشى او را تبريك گفتم ضمنا اضافه كردم كه اگر انگليسى نبودم خيلى هم تفاوت نداشتم زيرا بالاخره در اروپا به دنيا آمده بودم . و تذكر دادم كه بلاشك او جوان بسيار محبوب و خوبى است و چنانچه در آتيه مسافرى بطور ناشناس خواست از كشور او عبور كند مقتضى است سرش را فاش نسازد و از رنجاندن او خوددارى نمايد . پس از آنكه بمناسبت عيد فصح با آن افسر انگليسى ، كه اينقدر خوب از من پذيرائى كرده بود ضيافتى برپا كرديم فردايش ( 26 دسامبر ) باتفاق دوست ملايم بدون ملحق شدن به هيچ قافله‌اى به حركت درآمديم . هردو سوار بر اسبهائى بوديم كه