را انسان بعهدهء دشمن واگذار نمايد .
از شهرنو بجانب همتآباد و « كلهمنار » « 1 » كه منزلى است واقع در قلهء يك كوه رهسپار شديم . اين مكان فقط عبارت از يك برج منفردى است كه صرفا براى پناهگاه مسافرين و محفوظ داشتن آنها از هرگونه دستبرد ساخته شده است . سردى هوا به ما خيلى اذيت كرد ولى فرداى آن روز به فريمان رسيديم و از موقع حركت از هرات اولينبارى بود كه داخل يك جماعت صرفا ايرانى شديم .
توقف در اصطبلى كه هواى گرم ملايمى داشت مرا از سختىهاى مدت چند روز اخير حركت موقتا رهائى بخشيد . بالاخره بعد از آنكه دوازده روز از موقع خارج شدن از هرات سپرى شد از ديدن گنبد طلائى كه بالاى مسجد و مرقد امام رضا برافراشته شده ، و تشعشع خيره كنندهء آن فهميدم كه به مشهد يعنى آن شهرى كه مدتها بود آرزوى ديدارش را داشتم ، نزديك شدهام . اولين ديدار اين منظره هيجان شديدى در من ايجاد كرد ولى نه به آن اندازه كه انتظارش را داشتم . بدون اينكه بخواهم خطراتى را كه متوجه اينگونه اقدامات است اغراقآميز جلوه دهم اقرار ميكنم كه ازين لحظه يك نوع تجديد حيات در خود احساس نمودم ، و نبايد تعجب كرد كه بمحض اينكه از زير بار تشويش و عسرت خلاص شدم به كلى اين موهبت الهى را از ياد بردم و همهچيز برايم على السويه گرديد . و آنچه گفتم عين حقيقت است زيرا هنوز وارد دروازهء شهر نشده بودم كه تركمنها و صحرا و تباد همه يكسره از خاطرم محو گرديد .
نيمساعت پس از ورود به ديدن سرهنگ دلماژ كه در چندين شغل مهم با شاهزاده والى همكارى ميكرد و در مشهد مورد اعزاز و اكرام عموم است رفتم . در آنموقع هنوز در ادارات خود مشغول كار بود . حضور مرا بعنوان « يك درويش عجيب كه از
هامش
( 1 ) - اين واژهء مركب يعنى « كوه جمجمه »