به من تعلق داشت و تمام ما يحتاج سفر هم از لوازم خواب و اسباب كار از جيب من تهيه شده بود . و با اينكه در بحبوحهء زمستان بيست و چهار منزل ديگر درپيش داشتيم اين مسافرت سخت را با كمال اشتياق استقبال ميكردم زيرا هر قدم مرا به مغرب زمين عزيز نزديكتر ميكرد . جسارت را به حدى رساندم كه چهار منزل بين مزينان تا شاهرود را بدون بدرقه طى كردم درصورتىكه خود ايرانيها كمتر جرأت ميكنند اين فاصله را بدون حمايت توپخانه طى نمايند زيرا از تاختوتاز تركمنها بسيار بيمناك مى باشند . در كاروانسراى شاهرود به يكنفر انگليسى از اهل بيرمنگام برخوردم كه براى خريد پشم و پنبه در آنجا اطراق كرده بود . وقتى اين جزيرهنشين جملهء « حال شما چطور است » « 1 » را ناگهان باتلفظ صحيح از دهان شخصى كه عمامهء بزرگى بر سر و لباس درويشى دربر دارد ، شنيد بسيار متعجب شد و در اثر اين استعجاب رنگش تغيير كرده سهبار جملهء خود را با كلمهء معمول ( خوب ، من . . . ) « 2 » شروع كرد و چون نتوانست چيزى اضافه كند سكوت اختيار نمود . ولى پس از مختصر توضيح از حالت سرگردانى خارج شده بعجله مرا سر ميز خود دعوت كرد و باتفاق يكنفر روسى فوق العاده تربيت شده ، كه در همين شهر نمايندهء تجارتخانهء قفقاز بود ؛ آن روز را به خوشى برگذار كرديم . ده روز طول كشيد تا از شاهرود به تهران رسيدم . شب 19 ژانويه 1864 به دو فرسخى از پايتخت رسيدم و بسيار عجيب بود كه در نزديكى دهى كه شاه عبد العظيم نام دارد در تاريكى راه را گم كردم ، و پس از آنكه از هر سو در جستجوى راه برآمدم بالاخره پشت دروازهء شهر رسيدم ولى دروازه بسته بود و ناچار شب را در كاروانسرائى كه چند قدم بيشتر فاصله نداشت ، بسر بردم . فردا صبح بعجله خيابانهاى تهران را پيموده به سفارت تركيه رفتم و ابدا نگرانى نداشتم از اينكه كسى با آن لباسهاى عجيب كه هنوز بتن داشتم مرا ببيند .
هامش
( 1 و 2 ) - اين دو عبارت در متن به انگليسى نوشته شده است .