بدهاتى كه خود را آمادهء دفاع نكردهاند هجوم مىنمايند و اهالى و احشام را جلو انداخته همراه خود مىبرند . هر اندازه هم كه كاروان ما معتبر بود باز صلاح دانست از اهالى قوهزون هركه را قادر به حمل اسلحه باشد بعنوان بدرقه همراه خود ببرد .
در « كافر قاله » به قافلهء ديگرى برخورديم كه از مشهد ميآمد . اطلاع يافتم كه « سرهنگ دلماژ » « 1 » افسر انگليسى كه در خدمت ايران است و من قبلا با او آشنا شده بودم درين شهر اخير اقامت داشته است . از كافر قاله كه حركت كرديم به كاروانسراى « داقار » رسيديم درينجا جاده يك سه راهى تشكيل ميدهد كه شعبهاى از آن از جلگه عبور كرده به « كاهريز » و « تربتجام » منتهى مىشود . شعبهء ديگر از « تايباد » و « رضا » و « شهرنو » عبور مىكند . راه اخير كوهستانى است و بنابرين مخاطرات آن ديگرى را ندارد . اكثريت كاروان راه اولى را پيشگرفت ولى ما براى مراعات حال افغانها كه همسفرمان بودند راه دوم را انتخاب كرديم . آنطرف تايباد به منطقهاى داخل شديم كه « باخزر » ( شايد باخيز ) نام دارد و هزارهايهاى سنى كه از قلعهنو آمده در آنجا سكنى كردهاند خاك آن را بىكشت و زرع گذاشتهاند . اقلا بايد پنج منزل طى كرد تا به جلگهء « قلندرآباد » رسيد .
در شهرنو سرتيپ يوسف رئيس هزارهايها را ملاقات كردم . اين شخص با اينكه جيرهخوار ايرانيهاست معذلك كينهء شديدى نسبت به آنها ابراز ميدارد . از طرفى كار بدى هم نبوده كه حفظ و حراست مرزها را به او سپردهاند زيرا هزارهاىها تنها ايلى هستند كه با تركمنها قابل مقايسه ميباشند و تركمنها از آنها واهمه دارند :
ولى از طرف ديگر اين سؤال پيش ميآيد كه آيا مطابق با عقل است كه در موقعى كه افغانها براى ايران تا اين اندازه خطرناك هستند حفظ و حراست حدود و ثغور
هامش
( 1 ) - در كتاب خاطرات سياسى « م . ايستويك » كه زمانى در تهران كاردار بود نام اين افسر مكرر به گوش مىخورد .