تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
ميكنم . و در حالى كه پسر بچهء هفت هشت ساله‌اى را به من نشان ميداد گفت : اين يكى از پسرهاى اوست . . . يك تسبيح بلور به آن بچه دادم و سه فاتحه براى آمرزش روح آن مرحوم « 1 » خواندم و تمام نگرانيهاى اساسى من مانند سحر و جادو يك مرتبه باطل شد و از ميان رفت . از آن ببعد ديگر سر كيف بودم و مغازهء متحركى در گوشهء يكى از خيابانهاى پر آمد و رفت دائر كردم ولى با كمال يأس ميديدم كالائى كه برايم باقىمانده است باسرعت عجيبى تحليل ميرود . يكى از همراهان به من گفت : حاجى رشيد تو نصف بيشتر چاقو و سوزنها و دانه‌هاى شيشه‌اى خود را مصرف كرده و نيمهء ديگر طولى نخواهد كشيد كه از بين خواهد رفت و الاغت هم به همان سرنوشت دچار خواهد شد . آنوقت چه خواهى كرد ؟ اين مناظر تاريك كه فرارسيدن زمستان هم آن را تشديد ميكرد به اندازهء كافى اطمينان را از من سلب كرده بود بخصوص كه از سرحدات ايران هم هنوز خيلى دور بودم و هرچه تلاش ميكردم جبران كيسهء خالى خود را بكنم به جائى نميرسيد و بعنوان تسلى با خود ميگفتم : پناه بر خدا . يكنفر درويش يا يكنفر گدا هرگز از خانهء يكنفر ازبك دست‌خالى و با شكم گرسنه بيرون نميايد و اگر فقط نان و ميوه هم باشد به اندازهء غذا خوردن به او ميدهند و همچنين گاهگاه از يك قطعه لباس وازده هم از او مضايقه نميكنند و اين مقدار باندازه‌ايست كه از سر او آمده از پايش دربرود . پنهان نميكنم كه گاهى دچار بدبختىهاى بسيار ظالمانه‌اى ميشدم ؛ ولى از يكطرف عادت و از طرف ديگر اميد مراجعت به اروپا مانع از آن بود كه زير بار
هامش
( 1 ) - در مراجعت به تهران از دوستم اسمعيل افندى ، كه در آنموقع كاردار تركيه در دربار ايران بود شنيدم كه يك ماه قبل از ورود من ملائى را در شهر ديده بودند كه از ميمنه ميآمد و نشانيهايش جزء بجزء با آن شخصى كه او را در آن دنيا تصور ميكردم مطابقت ميكرد ، او با اعضاء سفارت از من صحبت كرده . گفته بود كه به من درس جغتائى داده است ، بنابرين خالمراد هنوز زنده است و بعضى اتفاقات و تصادفات مخصوص از آن مانع شد كه ما باهم تماس بگيريم .