بود كه هويت من آشكار شود و آنوقت با لباس مبدلى كه به تن داشتم بزرگترين مخاطرات ممكن بود برايم فراهم شود . شخصى كه از او ملاحظه داشتم و ميترسيدم مبادا سر را هم سبز شود ملائى بود بنام « خالمراد » كه در قسطنطنيه با او روابط شخصى داشتم و مدت چهار ماه درس تركى جغتائى به من داده بود . اين ملاى بسيار بااستعداد و زيرك حتى در همان سواحل بوسفور هم حدس زده بود كه من يكنفر افندى بىغلوغش نيستم . پس از آن وقتى فهميد كه عزم بخارا را دارم پيشنهاد كرد تا راهنماى من بشود و در ضمن خاطرنشان ساخت كه اين وظيفه را براى يكنفر انگليسى بنام ملا يوسف « 1 » هم انجام داده است ، و چون ديد راجع به اين پيشنهاد چندان اظهار اشتياقى نكردم بجانب مكه روان شد . ميدانستم كه از راه بمبئى و كراچى مراجعت خواهد كرد و ميترسيدم مبادا از نو با او مواجه شوم زيرا با همهء خوبيهائى كه به او كرده بودم احتمال داشت براى كوچكترين منافع خود به من خيانت كند .
بواسطهء اردوكشى افغانها هرگونه رابطه بين ميمنه و بخارا قطع شده بود .
بختم يارى كرد كه درين شهر اخير بوسيلهء هيچ دشمنى غافلگير نشده بودم ولى در ميمنه انتظار چنين اقبالى را نداشتم و به همين منظور براى اينكه مصونيت داشته باشم قبلا در فكر مدافعى بودم كه در موقع لزوم بتوانم از او استفاده نمايم . لذا سعى داشتم با « ايشان ايوب » كه شخص متنفذ و محترمى بود ، سازش كنم . پس از سه روز ، وقتى خوب باهم محرم شديم ، مقتضى دانستم پيشدستى كرده جوياى حال آن شخص بشوم . « ايشان » با لحن تعجب و با صداى بلند گفت : پس تو خالمراد را ميشناسى ! خدا رحمتش كند و عمر درازى هم نصيب ما گرداند ! او سعادتمند بود كه در مكه مرد و من از نظر دوستى صميمانهاى كه با او داشتم بچههايش را نزد خود نگاهدارى
هامش
( 1 ) - دكتر يوسف ولف كه خوانندگان چند مرتبه ذكرش را شنيدهاند .