تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
دارند نيز در صفوف آن‌ها جا بزند . بازرسى بسته‌هاى كالا و اشخاص و شترها و اسب‌ها و خرها يك روز تمام وقت ما را گرفت . بالاخره قافله به حركت درآمد و يك نفر افسر گمرك آن را مشايعت ميكرد كه مبادا مسافرينى بطور قاچاق از بيراهه خود را به كاروان ملحق سازند . وقتى از منطقهء مسكونى كه سرحد بخارا محسوب مىشود خارج شديم آن افسر مراجعت كرد و ما در صحرا به راه خود ادامه داديم و قرار بود دو روز بعد به خانات « اندخوى » برسيم . در آن شب آرام كه الاغ من با بار سنگينش پهلوى من آهسته يورتمه ميرفت با شادى عارى از غل‌وغش فكر ميكردم كه بالاخره ازين كشور بخاراى وحشتناك صحيح و سالم خارج شده و به مغرب زمين عزيز كه اميد ديدارش را هرگز نداشتم برميگردم : مسلما نتايجى كه ازين سفر عايدم شد شايد كاملا مطابق انتظار نباشد ولى در عوض ثروتى با خود بهمراه آورده‌ام كه بر همه‌چيز رجحان دارد و آن عبارت است از جان خودم كه سخت بخطر افتاده بود و اكنون برايم باقىمانده است . حال اميدوارم از نو ايران را كه ما فوق تمام آرزوهايم مىباشد ، ببينم و اين اميد يكنوع حالت جذبهء خوشى در من ايجاد مىكند . قافلهء ما كه مركب از چهارصد شتر و يكصد و نود الاغ و عدهء كمى اسب بود ، در يك خط طولانى گسترش يافته حركت ميكرد . تمام شب را در راه بوديم و روز بعد صبح زود به منزل « زيد » كه عبارت از چند چاه آب غيرسالم مىباشد و شش ميل دور تر از « قرقى » احداث شده است رسيديم . از آن ببعد احساس كردم كه اغلب اعضاء ديگر قافله هم مانند من باشدت هرچه تمامتر انتظار رسيدن به سرحدات جنوبى آسياى ميانه را ميكشند . اينها بيشتر از برده‌هائى تشكيل ميشدند كه مخصوصا از روى نقشهء قبلى با حاجيها مخلوطشان كرده بودند و من صحنه‌هاى رقت‌آورى از آنها مشاهده كردم . نزديك من مرد مسنى كه از پيرى خم گشته و رئيس خانواده بود راه ميرفت . او به بخارا رفته بود براى اينكه مدت اسارت