ترك كردهاند ؟ و چرا لبادهء بلند كه طبق قوانين شرع بايد تا روى قوزك پا بيفتد بتن نميكنند ؟ چرا سبيل كوتاه و ريش كامل كه آنها را شبيه « فخر عالم بشريت « 1 » » مىكند نميگذارند ؟
سوم اينكه چرا سنىها چه در قسطنطنيه و چه در مكه « اذان » ( دعوت به نماز ) ميگويند كه از معاصى بزرگ مىباشد . و چرا با وجوديكه خيلى به مكه نزديك هستند همگى حاجى نشدهاند ؟ و غيره و غيره .
تا آن جائى كه ممكن بود از شرافت مذهبى عثمانلوهاى نيك فطرت دفاع ميكردم و اگر گاهى مجبور ميشدم با كمال خجلت بجائز الخطا بودن همكيشانم اعتراف كنم از اينكه على رغم نفوذ اسلام بسيارى از صفات ارزنده و اخلاق و سجاياى ملى خود را حفظ كردهاند مخفيانه در دل به آنها تبريك ميگفتم . و موقعى كه اين بخارائيهاى خشگه مقدس را كه بعقيدهء خودشان از « سرچشمهء ايمان پاك » آب خوردهاند ميديدم كه با كمال بىحيائى از رياكارى و تزوير و دروغهاى پست و تقلبهاى شرمآور ابا ندارند و لذت مىبرند بيشازپيش بعثمانلوها عقيده پيدا ميكردم . انسان اگر بخواهد واقعا پى باخلاق و عقايد بخارائيها ببرد بايد در يكى از « حلقههاى » ( مجمع ) آنها حضور پيدا كند . درين گونه مجامع بخارائيهاى مقدسنما چهارزانو دور هم مينشينند تا محو مشاهدهء عظمت خدا و مجد و جلال پيغمبر و بىثباتى زندگى « 2 » بشر بشوند . يكنفر خارجى وقتى آنها را مىبيند كه در زير عمامههاى بزرگ سر خود را مخفى كرده و بازوها را بدور زانو پيچيده و مدتهاى طولانى با اين وضعيت دشوار بسر مىبرند ، بناچار خود را در حضور موجوداتى ما فوق بشر تصور مىكند كه تصميم دارند
هامش
( 1 ) - اشاره بذات نبوت است .
( 2 ) - اين مشاهده در بخارا توجه ناميده مىشود و مسلمانان مغرب زمين آن را مراقبت مينامند .