در تمام بازارهاى عمده منظرهء اين اختلاط عجيب و رنگارنگ مركب از بخارائى و خيوهاى و خقندى و قيرقيز و قپچاق و تركمن و مولتانى و جهود و افغان به چشم مىخورد . ولى با وجود اينكه همهچيز در اطراف ما در حال حركت است معذلك آن هياهوى زياده از حدى كه به شدت مختص مؤسسات مشابه در ايران مىباشد ، درينجا وجود ندارد .
از همقطارها كمتر جدا ميشدم و به نگاه كردن به پيش بساط مغازهها كه بيشتر اجناسشان روسى است از زير چشم اكتفا ميكردم . البته كموبيش چند قلم مال التجاره از ساير كشورهاى اروپا هم يافت ميشد . در حقيقت در اينجا چيزى كه جلبنظر يك فرنگى را كه برحسب اتفاق درين شهر دور از دسترس آمده است بكند ، وجود ندارد . ولى با اين حال يك برچسب يا يك علامت كارخانه كافى است او را به ياد مبدأ آن جنس انداخته توجهش را جلب كند ، و تصور كند به يك هموطن خود رسيده است . كلمات « منچستر و بيرمنگام » بىاختيار قلب مرا به طپش در ميآورد و با زحمت موفق ميشدم جلوى ابراز خوشحالى خود را كه ممكن بود سر درونم را فاش سازد بگيرم . انبارهاى نسبتا مهم و باصطلاح مراكز عمده فروشى درينجا بسيار كم است و با اينكه پنبه و چلوار و متقال و حرير مورد دادوستد قرار ميگيرد معذلك نه تنها در تمام دويست و هشتاد و چهار باب دكاكين « رستهء چيت فروشى « 1 » » ( بازار مخصوص پارچههاى پنبهاى ) بلكه در چندين نقطهء ديگر شهر هم رويهمرفته نميتوانند باندازهء دوستان من « هانهارت « 2 » و شركاء » در تبريز جنس به فروش برسانند زيرا آنها به تنهائى بيش از تمام شهر بخارا كه براى خود نسبت به همهء شهرهاى آسياى ميانه تقدم و برترى قائل است كالا به بازارهاى دنيا ميفرستند .
در بازار اين شهر قسمتى كه بيشتر مورد توجه يكنفر خارجى قرار ميگيرد مسلما
هامش
( 1 ) - عين عبارت متن .
( 2 ) -Hanhart