وقتى به كاروانسرا رسيدم خبر شدم كه ساير حاجيها مرخص شده در تكيهاى كه « تشباز » نام دارد منزل كردهاند . فورا به آنجا رهسپار شده و مشاهده كردم كه حجرهء حاضر و آمادهاى هم براى من نگهداشتهاند . تأخيرى كه در پيوستن من به آنها روى داد آنا موضوع هزارگونه پرسش قرار گرفته بود و همه تأسف ميخوردند كه چرا حضور نداشتم تا ببينم آن افغانى بدبخت كه تا اين حد به بدنام كردن من علاقمند بود چگونه هم مورد ملامت و فحاشى رفقاى خودمان و هم خيوهايهائى كه به استقبال ما آمده بودند قرار گرفته بود . پيش خود فكر ميكردم كه خوب پيشآمدى شد زيرا همين كه سوء ظن عمومى از من بر طرف شود نسبتا به آسانى ميتوانم وضعيت خود را نزد خان كه بلاشك از ورود من توسط شكر اللّه باى مطلع شده روشن كنم و چون زمامداران خيوه هميشه سلطان را محترم ميشمارند گمان نميكنم اين يكى بخواهد نسبت به يكنفر افندى بدرفتارى كند . كى ميداند ؟ شايد بخواهند اولين عثمانلورا كه از قسطنطنيه پا به خوارزم « 1 » گذاشته است ، با احترامات مخصوصى پذيرائى نمايند .
اين پيشبينىهاى فريبنده بهيچوجه بيأس مبدل نگرديد و فرداى همان روز يك نفر يساول ( قاصد دربار ) امريهء والاحضرت را با هديهء مختصرى به من ابلاغ كرد كه همان شب در ارك ( يعنى قصر ) حضور بهمرسانم زيرا حضرت « 2 » خيلى علاقمند است دعاى خيرى از زبان درويشى كه در ارض اقدس به دنيا آمده است بشنود .
پس از وعدهء اطاعت يك ساعت قبل از موقع به منزل شكر اللّه باى رفتم و چون او نيز مايل بود درين ملاقات شركت كند باتفاق بجانب قصر سلطنتى كه خيلى بمدرسه نزديك بود به راه افتاديم . او در ضمن راه راجع به نكات مختلف تشريفات كه مراعات آن بر من لازم است نظريات خود را ابراز داشت همچنين از اختلافات بين خودش و
هامش
( 1 ) - نام سياسى خيوهست .
( 2 ) - عنوان شاهى است كه در تمام آسياى ميانه مانند كلمهء اعليحضرت در اروپا استعمال مىشود .