كاروان ما با نفس تازه و تداركات كامل به سمت پايتخت به حركت آمد . از غزوات كه يك نوع بازار مكارهء هفتگى در آنجا برپا بود و اولين نظر اجمالى از زندگانى خيوه را به ياد ميآورد ، عبور كرديم و شب را در مرتعى كه در مقابل « شيخلرقلعهسى » واقع بود گذرانديم در آنجا با يكنوع پشهء آبى كه من تا آنوقت نديده بودم و جسورترين و درشتترين نوع خود هستند دست بگريبان شدم و ما را اعم از حيوان و انسان تا سفيدهء صبح خسته كردند و موقعى كه ميخواستم سوار شتر شوم چون ديده برهم نگذاشته بودم ابدا حالم خوش نبود . خوشبختانه در قبال شكوه و جلوهء بهار خاطرههاى غمانگيز بىخوابى شب و شكنجههاى آن به زودى از نظرم محو شد و هرچه به خيوه نزديكتر ميشديم سبزى و خرمى بيشتر ميشد . ابتدا تصور ميكردم زيبائى اين شهر باشكوه براى اين است كه مسافر هنوز مناظر زشت و زنندهء صحرا را بخاطر دارد و با آن مقايسه مىكند ولى بعدا فهميدم كه اين موضوع صرفا در اثر تناقض نيست و من نيز كه از زيباترين مناطق اروپائى عبور كردهام تصور ميكنم اطراف خيوه با « حولى « 1 » » هاى متعدد كوچكش كه چون قلاع پستى در زير سايهء درختان بلند تبريزى بوده و داراى مراتع پرعلف و مزارع حاصلخيز مىباشد از همهء آنها قشنگتر و سرسبزتر است . اگر شعراى شرق بجاى صحارى وحشتناك ايران براى طبع آزمائى ازين نقاط الهام ميگرفتند حتما موضوعها و مناظر برازندهترى بدست ميآوردند .
پايتخت كشور هم كه با گنبدها و منارههاى خود در ميان اين باغات قد علم كرده است از دور تماشاچى را تحت تأثير خوشى قرار ميدهد . يكى از خطوط مشخص اين منظره كه در بين كشتزارها نظر را جلب مىكند زبانهء خاك بىآب و علفى است كه
هامش
( 1 ) - حولى به معناى دقيق به « شعاع » ترجمه مىشود ولى درينجا همان است كه به « محوطه » ميگوئيم و آن محلى است كه چادرها و اصطبلها و انبار محصولات دهستانى خلاصه آنچه مربوط به مسكن يك رعيت ازبك است درآنجا گرفته باشد .