بعد از ظهر و شب را در آنجا گذرانديم آفتاب با شدت تمام ميتابيد و با وجود اينكه بسترى جز زمين خشك و بالشى جز از يك قطعه سنگ نداشتم معذلك تمدد اعصاب در سايهء ديوارهاى واريخته قلعه را بسيار ملايم طبع خود ميدانستم . قبل از طلوع فجر از خانآباد كه بيست و پنج ميل تا خيوه فاصله دارد حركت كرديم و تمام روز حتى يك چادر هم به چشم ما نخورد و اين موضوع خيلى اسباب تعجب بود . از اين گذشته نزديك شب مجددا به تپههاى شنى رسيديم و من تصور كردم بار ديگر به صحرا منتقل شدهايم ، قافله مشغول صرف چاى بود كه ناگهان شترها كه براى چرا متفرق شده بودند ، دچار وحشت شدند و از هر طرف بناى فرار را گذاشتند .
تصور كرديم شكارچيهائى كه ديده نميشوند آنها را تعاقب كردهاند ولى يك مرتبه ديديم پنجنفر سوار چهار نعل بىدرنگ به سمت ما پيش ميآيند دريك لحظه فنجانهاى چاى جاى خود را به تفنگ داده و دستجاتى براى شليك آماده شدند . سوارها فورا از حركت ايستاده حالى كردند كه در حق آنها دچار اشتباه شدهايم . حقيقتا همينطور بود زيرا بجاى دشمن آنها مشايعينى بودند كه دوستانه پيشواز ما آمده بودند و قصد داشتند تا خيوه همراه ما باشند . صبح روز بعد رسيديم به يك ده ازبك كه از توابع آقياپ محسوب مىشود . اينجا نقطهء نهائى صحرائى است كه بين گمشتپه و خيوه واقع است .
اهالى اينجا اولين ازبكهائى بودند كه من ملاقات كردم و به نظرم مردمان خوبى آمدند . بنابررسم محل از منزل هركدام ديدن كرديم و نتيجهء فاتحه خوانى ما اين شد كه اعانهء فراوانى بچنگ آورديم . بعلاوه پس از مدتها دورى ، بعضى اشياء مغرب زمينى ديدم و اين آثار كه متعلق به زاد و بوم عزيزم بود قلبم را در سينه بطپش آورد .
براى ما آسان بود همان روز به منزل الياس برسيم زيرا دهى كه زادگاه « 1 » اوست
هامش
( 1 ) - ده تاتار ( آاول يا ارام ) ابدا شبيه به دهاتى كه ما در ذهن خود تصور مىكنيم كه عبارت از يك سلسله خانههاى متصل بهم مىباشد نيست . معنى حقيقى اين واژه عبارت از ناحيهايست كه در بين چراگاها و زمينهاى زراعتى تعدادى چادر و مسكن متعلق به يك آاول پراكنده باشد .