مشاهده كرديم . اين شيئى بالكان كوچك بود كه ميبايستى فردا به آن برسيم و اين همان است كه تركمنها ارتفاع و مناظر زيبا و ثروت زيرزمينى آن را برايم تعريف كرده بودند .
بدبختانه آنشب كاروانباشى ما كه معمولا اينقدر گوشبزنگ است خوابش برد و رئيس قطار كه در جلوى صف قرار دارد ما را دچار خطرى كرد كه بازحمت فراوان از آن سالم بدر رفتيم . بايد دانست كه در دامنهء بالكان كوچك باتلاقهاى شورهزار فراوانى يافت مىشود كه از قشر سفيد و ضخيمى پوشيده شده بطوريكه در ظاهر با زمينهاى محكم مجاور يكسان به نظر ميآيد زيرا خود اين زمينها هم از قشر نازكى از نمك مستور هستند .
ما درين جهت خطرناك با اعتماد كامل پيش ميرفتيم كه ناگهان شترها احساس كردند كه زمين زير پايشان ميلغزد و از حركت امتناع نمودند و هيچگونه تهديدى در آنها مؤثر واقع نشد . همه از روى مركبها پائين جستند و حالت وحشت من تماشائى بود .
وقتى پا برزمين گذاشتم مثل كسى كه در كشتى متلاطمى سوار شده باشد بهر طرف تكان ميخوردم . همه از اين پيشآمد مبهوت بودند و صداى كاروانباشى بهمهجا ميرسيد كه فرياد ميزد سر جاى خود بمانند زيرا قبل از اينكه روز بشود ممكن نبود بتوانيم راه نجاتى پيدا كنيم . بوى شديد قليا هوا را تقريبا غيرقابل تنفس كرده بود . سه ساعت تمام معطل شديم تا طلوع فجر با انگشتان پشتگلى خود ( فجر ناجى « 1 » ) دريچهء مشرق را باز كرد . برگشتن از آن راه كار خيلى آسانى نبود با اينحال از عنايت آسمانى كه ما را لب پرتگاه كاملا حفظ كرده بود متشكر بوديم . عقيدهء تركمنها اين بود كه اگر چند قدم ديگر جلوتر رفته بوديم بنقطهاى ميرسيديم كه يك قسمت و شايد هم تمام قافله در يك ورطهء نامرئى ناپديد ميشد . صبح ( 20 مه ) به بالكان كوچك رسيديم كه سلسلهء آن از جنوب به شمال غربى امتداد دارد . به محاذات اين كوه به زحمت دماغهاى ديده ميشد و اين پايهء مقدم بالكان بزرگ بود . بالكان كوچك كه در پاى آن اردو زديم در مسافت قريب به دوازده ميل از يك رديف كوهى تشكيل شده كه قلهء
هامش
( 1 ) -Aurora liberatrix