ربوده شده و در طى سال گذشته در اسارت بوده است . دولت متبوع آنها حاضر شده بود فديهء لازم را بپردازد ولى تركمنها مبلغ بسيار گزافى ( از قرار نفرى پانصد دوكا ) تقاضا كرده بودند و چون در ضمن اين معامله چركس بيك برادر قچاق خان بچنگ روسها افتاده و او را به سيبرى فرستاده بودند و او در همانجا فوت كرده لذا آزادى آن دو ملاح بختبرگشته هم دچار اشكال گرديده بود . اين يكى هم كه هنوز زنده بود قدرت اينكه بيش از اين سختيهاى اسارت را تحمل كند نداشت و تصور ميكنم كمى بعد به رفيق « 1 » خود ملحق شده باشد .
بطوريكه ملاحظه مىشود در بين اين ايلات چادرنشين يك نفر مسافر به تضادهاى گوناگونى برميخورد كه در مغز انسان اثر مخالفى بجا ميگذارد مثلا موقعى شد كه از يكطرف با بار هدايا و يك دنيا امتنان از سجيهء مهماننوازى آنها وارد منزل شدم و از طرف ديگر همان اسير ايرانى را كه قبلا شرح دادم ، ديدم كه از شدت عطش به من التماس ميكرد و با اصرار تقاضاى يك ليوان آب داشت . او ميگفت دژخيمهاى بيرحمش در مدت يك روز تمام كه در مزرعهء آنها به خربوزهكارى اشتغال داشته و غذايش عبارت از ماهى نمك سود بوده حتى يك جرعه آب را از او دريغ داشتهاند . موقعى كه اين داستان غمانگيز را براى من نقل كرد خوشبختانه در چادر تنها بوديم . منظرهء اين آدم با اشكهائى كه روى ريش انبوهش جارى بود خطر بى احتياطى و ترحم را از ياد من برد و مشگ پرآب خود را به او دادم و در حالى كه او خود را سيراب ميكرد من جلوى در كشيك ميكشيدم . پس از آن بعجله دور شد ولى قبل از رفتن با حرارت هرچه تمامتر از من تشكر كرد . اين پسر بيچاره سپر
هامش
( 1 ) - وقتى كه بعدها اين موضوع را براى روسها نقل كردم متعذر شدند كه مخصوصا حاضر به دادن فديهء گزاف نشدهاند براى اينكه حرص و طمع تركمنها را تشويق نكنند زيرا وقتى دريابند كه نتيجهء بيشتر حاصل ميكنند بيشتر بغارتگرى متمايل ميشوند .