مرموزش اين بود . صرفنظر از اين اظهار ادب و انسانيت دلبستگى ديگرى به اين مرد نداشتم و تفاوتى كه بين او و خانجان وجود داشت وقتى دستگير خواننده خواهد شد كه بداند اين فنجان چاى تنها خوردنى بود كه او در تمام مدت ده روز اقامت من در منزلش به من تعارف كرد . بعدها به من اطلاع دادند كه نقشههاى خائنانهاى هم بر عليه ما طرح كرده بوده و اگر از قزل آخوند ، كه سفارش مرا كاملا به او كرده بود نميترسيد حتما آن را بموقع اجراء ميگذاشت .
چادرى كه فعلا من و دهنفر از همسفرانم در آن منزل داشتيم مال قول خان نبود بلكه به يكى از همولايتىهاى او كه با زنش بما ملحق شده بود تعلق داشت . اين زن از سلالهء ايل قرهقالپاق و قبل از مزاوجت كنيز او بود . موضوع مسافرتشان به خيوه ازين قرار بود كه شبانه شوهرش را سخت مجروح نموده و او را ربوده بودند و حال ميخواست يقين حاصل كند كه آن شوهر اولى مرده يا زنده است و همچنين ميخواست بداند بچههايش را در صورتى كه هنوز زندهاند كى خريده و در كدام محل بسر مىبرند و بالاخره نگرانى عمدهاش اين بود كه بداند به سر دختر 12 سالهاش كه علاوه بر همهچيز خوشگل هم بوده چه آمده است و هر وقت صحبت اين دختر ميشد اشك در چشمهايش حلقه ميزد . چون اين زن بيش از حد انتظار پركار و باوفا بود ، توانسته بود ازين راه دل آقاى جديد خود را بدست بياورد . از اين جهت او هم موافقت كرده بود در موضوع اين كشفيات دقيق با او همراهى كند . گاهى بر سبيل تفريح از او ميپرسيدم اگر شوهر اولى نمرده باشد چه خواهد شد ولى او ازين مطلب بهيچوجه دلواپس نميشد زيرا قوانين محلى موقعيت فعلى را به رسميت ميشناخت و ميگفت نصيب « 1 » چنين بوده كه ( عيد گل « 2 » ) همسر من بشود و تا حال كه توانسته است در مقابل نصيب عرض اندام كند .
هامش
( 1 ) - بطوريكه قبلا ذكر شد معنى سرنوشت و تقدير را ميدهد .
( 2 ) -Rose de fete