دارد پير هم بشود كه عاقبت خواهد شد ، اما به خوشى به راحتى . نه مثل ما فلكزدهها كه دارا و فقير حيرانيم و مثل سگ زندگى مىكنيم . از مكنت و حيات خود آنى اطمينان نداريم .
حبس شدن دكتر سعيد كردستانى
آنجا پاكار به من گفت [ اين بود كه ] دكتر سعيد كردستانى را نظميه گرفته و حبس است . حالا من سابقهء او را با خودم بخواهم بنويسم مثنوى هفتاد من كاغذ شود .
آشنائى من با او از 1308 هجرى قمرى است كه پدرم رحمة اللّه عليه حاكم همدان [ بود ] و من هم در ركاب او بودم .
من از آنجا به حمام نمره رفتم كه خيلى وقت بود به واسطهء سياهزخم كه در كوريجان طلوع كرده بود از ترس حمام نرفته بودم . استاد سلمانى براى من صحبت كرد كه پريروز دكتر سعيد را مفتش و آژان حمام آوردند . اول مرا كاملا تفتيش كردند مبادا تيغ يا چيزى همراهم باشد . بيچاره دكتر ، بينوا دكتر . خيلى دلم به حالش سوخت . من بدون تعمق گفتم بيچاره دكتر هفتاد ساله ، مگر او چه كرده بود . من او را مىشناسم ، دكتر سادهء فقير سالمى بود . يكوقت ملتفت شدم كه بىگدار به آب زدهام . زيرا امروز همه مفتش [ اند ] و به هيچ كس اعتمادى نيست . فورى تغيير صحبت دادم گفتم البته خلافى كرده تقلبى نموده خيانتى كرده . مملكت نظام دارد . پدر اين قبيل مردم را درمىآورند . چشمش كور شود .
خلاف نكند تا حبس نشود . استاد رفت بيرون و كمى ديرتر آمد . من حقيقتا متوحش شدم و به خودم لعنت فرستادم كه چرا اظهار آشنائى و غمخوارى كردم .
ترس از پليس
بههرحال ما از حمام بيرون آمديم . جلوى دخل استاد دست به جيب كردم ديدم اسكناس پنجهزارى ؛ يك تومانى ندارم . اسكناس پنج تومانى را دادم . استاد حمامى پول خورد نداشت . داد به شاگرد برود خورد كند . در اين موقع سر و كلهء يك آژان با اسلحهء نمايان ، وارد دالان شد . من حتم كردم استاد سلمانى مرا لو داده و آژان براى دستگيرى من آمده . آژان ساكت [ بود ] اما خيرهخيره به من نگاه مىكرد . بعد گفت استاد حسين بيايد ( همان دلاك كه مرا شستشو كرده بود ) . استاد حسين لنگى به سر ، لنگى به كمر لرزان لرزان رفت . من حتم كردم قضيهاى بايد باشد . اين پدر . . . « 1 » هم كه رفته پول خورد
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .