زينب تقديم [ كردم ] و گفتم حالا اختيار دارى يك اردنگ رو به قبله زده از خانه بيرونم كنى . « 1 »
سرانجام فرزندان
اول اسفند 1316 ، 19 ذيحجهء 1356 - عباس عزيز من پس از شش ماه خدمت در ادارهء فلاحت به سمت رئيس دفتر ساختمان و اخذ حقوق خود به نظام وظيفهء امروز داخل شد و خدمت نظام ليسانسيه [ ها ] يك سال است . يك ماه خدمت در صف مثل افراد ، چند ماه در مدرسهء نظام مشق و ساير فنون نظامى ، شش ماه افسر [ ى ] .
مسعود عزيز به واسطهء آنكه سنش كمتر بود و در مدرسه هم جا نبود تمام آن طبقه را فعلا معاف كردند ، مشار اليه هم در گمرك مستخدم بود . حاليه بنابر درخواست عباس محل او را دور نيست به مسعود بدهند . بهمن در كلاس يازده دار الفنون است .
بيمارى
اما خودم از ماه آبان كه از همدان آمدم مبتلاى پادرد و مالاريا شدم . تا امروز اگر پنج مرتبه بيرونها و دو مرتبه تجريش برحسب ضرورت رفته باشم . تا حركت مىكنم سرماخوردگى عارض مىشود و مزيد علتها . ليكن پادرد امسال آنقدر شديد نبود . آن هم گويا به واسطهء ضعف مزاج باشد كه خيلى ضعيف شده است . بههرحال شكر خداوند را بايد كرد كه مبادا ز بد بتَر گردد . زينب غرق تزئينات باغ و اطاقهاست كه براى عيد آماده باشد .
20 اسفند 1316 ، 8 محرم 1357 - مسعود را هم بالاخره قبول كردند و فعلا عباس در توپخانه و مسعود در پيادهنظام است . سربازخانهء آنها باغ محبوب ناصر الدين شاه موسوم به عشرتآباد است . لباس ، كفش ، كلاه هم بنجل است و بايد همه را مجددا مرمت كنند .
چون جا در عشرتآباد كم دارند ناهار و شام مرخص مىكنند كه به خانهء خود بروند ، جز آنها كه اهل طهران نيستند . شب جمعه پلو مىدهند باقى ايام غذاهاى ديگر ، اغلب آش و عدس پخته . به گفتهء عباس خوب پذيرائى نمىكنند . زحمت هم زياد است . تمام فكر منافع خود هستند و يك صورت ظاهر . چنين تخمين مىكنند كه در اين سال نظاموظيفه و افسرى يك هزار تومان خرج هريك مىشود . براى تهيهء لباس ، چكمه و غيره و غيره كه همدرس آنها كه قبلا داخل شدهاند صورت مىدهند با خرج پانزده سال تحصيل اين
هامش
( 1 ) - مادرم در تاريخ 6 آبان 1365 در سن 89 سالگى فوت كرد . ( مسعود سالور )