اشرف ، آى اشرف . يك نفرى باشد شبيه كلب رضا . مبادا بين راه مستنطق ببيند و مسئول شوم .
چشم ، چشم ، اما مستنطق كه كلب رضا را نمىشناسد .
اشرف از ميان خركچيها يك نفرى كه شباهت به كلب رضا داشت انتخاب كرد و دو قران به او داد و جنازه را كول گرفته با امنيهء 308 به قهقرا منزل به منزل به خوابگاه اولى خود رساندند .
امنيهء 308 بيش از اينها نتوانست لفت و ليسى كند و ناچار هم بود توقف كند تا از شهر خبر برسد . شوفر هم كه پاكت را پاره كرده اصلا در رزن توقف نكرده است و براى اينكه از مأموريتهاى ديگر بازمانده خلقش تنگ و مثل سگ هار پر و پاچهء هركس را مىگزد ، به شوفر ايراد مىگيرد ، به مسافر فحش مىدهد ، به رعيت ناسزا مىگويد .
اشرف و خير اللّه و اكبر خان مستخدمين آرامشگاه از ترس هريكى به گوشهاى فرار كرده فقط طباخ باقى مانده كه همهء كارها را بايد به تنهائى بكند . امنيه به هر اتومبيلى كه مىرفت سفارش مىداد به پست ويان بگوئيد تكليف مرا معلوم كند . لطف اللّه بيك مجددا به رزن راپرت داد و پنج روز تمام اين وضعيت باقى [ بود ] و آقاى امنيه اين قهوهخانه ، آن قهوهخانه سورچرانى كرده از هريكى هم دو سه هزارى مجددا بند مىشد و باز ناراضى بود . شكايت ، ناله و افغان مىكرد كه دولت ماهى شش تومان به ما مىدهد .
يك گيوه در سال ، يكدست لباس . با اين گرانى همه چيز ما چه قسم زندگى كنيم . هرجا كه مىرويم چون قانون به ما اجازه نمىدهد توقعى نمىتوانيم بكنيم خدا ببرد اين زندگى را .
20 آبان - خبر دادند مستنطق و طبيب قانونى آمده . كدخدا ، ضابط ، نايب ، پاكار ، قهوهچىها و كلب رضا را خواسته است . متدرجا همگى در قهوهخانه جمع شدند . پس از معاينهء نعش و برداشتن يادداشتها جلوى قهوهخانه خرابه محكمه تشكيل شد . پس از تحقيق مجملى از قضيه از كدخدا و ضابط ، كلب رضا احضار به پاى استنطاق شد . به توسط ميرزا باقر مترجم سؤال مىشود و جواب مىگويد و به كلى خود را باخته كانه مرتكب قتل اين جوان شده است .
مستنطق - آنچه مىپرسم حقيقت را بايد بگوئى .
چشم .
اسم شما چيست ؟
كربلائى رضا .
اسم پدرت ؟
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7801
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٧٨٠١