اشرف - خدا مىداند . ما كه خبر نداريم ( زير لب ، پناه به خدا مىبريم . خوب است شاهزاده اينجاست و الّا مثل حكايت قتل در رايكان « 1 » پدر يكىيكى ما را اين امنيهها درمىآوردند . ) خيلى خوب سركار آخر معلوم مىشود .
امنيه - هوم ! معلوم است . تازه معلوم مىشود ! حالا بگو ناهار چه دارى .
سركار كباب و پلو و آب گوشت .
امنيه - امروز من ميل دارم چلوكباب بخورم .
چشم اطاعت مىشود .
بعدازظهر امنيهء 308 به قهوهخانهء نور اللّه رفته پس از اخذ دو تومان نعش را به دوش كلب رضا گذاشته و با يك چشم كور آن را به آرامشگاه رسانيد . مسافرين و شوفرها كه استراحت كرده بودند يكمرتبه از ديدن اين وضعيت بىسابقه همگى برخاسته [ گفتند ] اين چهچيز است . اين چهچيز است .
خير اللّه مستخدم مهمانخانه - اى امان نعش را به سر ما خراب كرد .
امنيهء 308 - شما را چه خبر است ، به شما چه مربوط است . يكمرتبه هجوم به سر من آوردهايد . با اخم تمام حكم كرد درب يكى از اطاقها را باز كرده كلب رضا ميت عريان را توى اطاق گذاشته امنيه در آن را قفل كرد . كلب رضا مرخصى گرفته به آبادى آمده راست به حمام رفت . مسافرين و شوفرها از اين منظرهء كثيف بدشان آمده زود سوار شده رفتند .
خير اللّه - اين هم يك فايدهء امنيه .
عصر لطف اللّه بيك رئيس پست ويان آمد . پس از تحقيقات زياد راپرتى به پست رزن كه رئيس بر آنهاست نوشته به اتومبيلى كه مىگذشت اشاره كرد نگاه دارد . او نگاه نداشت و رفت دم آرامشگاه . رئيس به نمرهء 308 حكم كرد شوفر را بياورد . رفت و آورد .
چندين شلاق به وى زد كه چرا اطاعت حكم را نكرد و اتو را نگاه نداشت . بعد كاغذ را به او داد كه به پست رزن برساند . شوفر سوار اتومبيل خود شد و گفت ارواح پدرت پاكت را خواهم رسانيد با آن شلاقها كه زدى منتظر جواب باش . اشرف التماس زياد به لطف اللّه بيك نمود كه اين جنازه را از اينجا ببريد . چون با اشرف لطف زياد داشت و مكرر ناهار و شام اينجا مفت خورده بود به امنيهء خود گفت شما بىقانونى كرده [ ايد ] نعش را از جاى خود حركت دادهايد . مستنطق و مدعى العموم بيايند يك وجب جنازه جابهجا شده باشد من و تو را مسئول قرار مىدهند . زود ببر .
هامش
( 1 ) - رايكان - يكى از دهات مجاور كوريجان .