تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7796

مساهمون:

ص٧٧٩٦
چشم يك نفر ميرزا روانه بفرمائيد ، راپرت بنويسد . پس از رفتن ارباب مشهدى رضا را برده جنازه را به دوش او گذاشته به قهوه‌خانهء اصغر وارد كرد . پسر اصغر جيغى زده از قهوه‌خانه خارج [ شد ] و به سمت ده فرار كرد . اصغر ترياكى . با آه و ناله . اين جنازه در جاى خودش بود براى چه اينجا آورديد ؟ به تو چه پدرسوخته . مأموريت خوبى ارباب شما به من داده حالا هم دو قورت و نيم رعايايش باقى است . منقل و وافور را بده ، چائى را زود زود دم كن . زودى اصغر . چاى بد شد پدرت را درمىآورم . خوب كه نشئه شد و چندين فنجان چاى قراكهر « 1 » خورد ديد اينجا دم و دودى جز وافور و چاى نيست بايد در آرامشگاه رفت و شام را آنجا خورد و استراحت كرد . اصغر ، نعش دست شما سپرده تا فردا من بيايم . شب شام مفصلى مفت مسلّم با چاى بعد از شام و ترياك عالى صرف و روى يكى از تخت‌خوابهاى آرامشگاه استراحت نمود . پانزدهم - صبح حاجى آمد كه امنيه مىگويد بيست تومان به من بدهيد نعش را محرمانه دفن مىكنم . گفتم حاجى مبادا اين كار را بكنى كه باعث زحمت زيادترى مىشود . نمرهء 308 صبح خمارشكنى زده چاى و نان و كمى شير خورده به سمت قهوه‌خانهء اصغر روانه شد و يك نفر عقب كلب رضا « 2 » فرستاد . يك بست ترياك هم آنجا كشيد و از چاى اصغر كه تازه دم كرده بود چند فنجانى صرف نمود . مشهدى رضا كه پير و از يك چشم نابيناست عصازنان وارد قهوه‌خانه شد . اصغر التماس كرد اين نعش را از اينجا ببر . نمرهء 308 اصغر را به گوشه‌اى برد و يك تومان گرفت تا نعش را ببرد . كلب رضا نعش را بردار . اى امان دخيل من ديروز سه مرتبه غسل مس ميت كرده‌ام . غلط كردم نعش را ديدم ، گه خوردم محرمانه دفن نكردم . مرده كه زبان نداشت تفصيل را بگويد . براى خودم كار درست كردم . بردار پدرسوخته و الّا شلاق خواهى خورد . كلب رضا لاعلاج ، بسم اللّه ، بسم اللّه گويان نعش را برداشته دويست قدم بالاتر در قهوه‌خانهء نور اللّه به حكم نمره 308 گذاشت .
هامش
( 1 ) - قراكهر - كنايه چاى پررنگ است . ( 2 ) - كلب - مخفف كربلائى .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7796 | قهرمان ميرزا عين السلطنه