حلبى آب
شاگرد شوفر حلبى آبى جلوى پاى ما گذاشته بود به واسطهء حركت اتومبيل صداهاى غريب مىكرد . من گفتم اين حلبى را بايد با توك پا پائين انداخت تا گوش ما راحت شود .
ملكآرا كه بسيار ترسوست واهمه كرد مورد تغير شاگرد شوفر واقع شود ، گفت براى اتومبيل آنوقت آب نداريم . گفتم در تمام خط سير آب هست . گفت ظرف ندارد . دور اتومبيل را به وى نمودم كه متجاوز از ده پانزده آفتابه و قلقلك آويخته بود ، پس اينها چه چيز است . چون جوابى نداشت پوز خود را هم كشيده و اخمى كرده تا نيم ساعت صحبت نكرد . من در همان حال با نوك عصاى خود حلبى را بيرون انداختم و گوشمان آسوده شد .
على اكبر را شهر فرستاديم . كاغذى به آقاى سعيد الممالك [ نوشتم كه ] حسين حصارى نه طلب انوشيروان ميرزا را مىدهد نه قسط مال الاجارهء وراث مرحوم مبرور عماد السلطنه را . من قصد ندارم شهر بروم . خيالم اين شده بعد از برداشتن جو طهران بروم . درو و خرمنها كه حاضر شد بنويسند مراجعت كنم . آنوقت به شهر همدان رفته كارهاى عدليه و اجارهجات سايرين و امورات ماليه را انجام بدهم . اين يك ماه خيلى گرم است و جاى ما بسيار بد . طاقت نمىشود آورد . وانگهى طهران هم به قدر خود كار داريم كه بايد تا درجهاى به آنها رسيدگى كرد .
به آقاى اميرنظام كه پانزده روز است كبودراهنگ آمده در باب مبادلهء نوآباد با يك سهم قازياتان كاغذى نوشتم . اظهار موافقت نموده بود و ضمنا خواهش كرده بود اتومبيل روانه كند من آنجا بروم .
آبدوغخيار
على اكبر از شهر آمد . آقاى سعيد الممالك بعد از شكوهء زياد از دست حسين نوشته بود اين دو روزه براى هر كدام تنخواهى حتما مىفرستد و خودش هم كوريجان خواهد آمد . اينجا ميوه نيست ، همه را سرمازده . از شهر مقدارى با يخ آورده بود . اينجا تازه نوبر خيار بيرون آمده . كار آبدوغ ما به واسطهء يخ و خيار راه افتاد و متصدى هم بهمن است .
اما كشمش نداريم كه سال گذشته انگور هيچ نبود . نهنه لله لوازم پختوپز را داشته باشد غذاهاى خوب درست مىكند . چند سال در طهران زيردست زينب تربيت شده .