در ايران سابقه نداشته . بدوا كه چغندرهاى قند را زد ، گفتند روسها تخم آن را آوردهاند .
بعدها كه عموميت پيدا كرد تكذيب شد .
من امر كردم كه از فردا خرمنهاى جو را حاضر كرده و پىدرپى برداريم . هوا گرم است و عمارت ما خوب نيست و هنوز عدليه و ماليه و ثبت اسناد به من اجازه ندادهاند كه بتوانم يك تهيهء عمارت و باغى براى خودم در اينجا بكنم . ناچار بايد به همين وضعيت باقى ماند تا خداوند فرجى بدهد . حالا براى تفريح خوانندگان اين شرح را بنويسم بد نيست :
چاى قهوهخانه
شاهزاده ملكآرا كه رفيق شفيق من است و از ايام شباب با من رفيق گرمابه و گلستان بوده همراه من است . چون در حضور او اين مطالب نوشته مىشود ناچارم كه مقدارى تقيّه كنم . اما تا درجهاى كه براى تفريح است مىنويسم . در دروازهء رشت كه خواستيم چاى بخوريم و اوقاتمان هم تلخ بود از سركار و الا خواهش كرديم كه زحمت كشيده از قهوهخانه چاى تميزى بياورد و تشريف بردند و مراجعت كردند . در حالى كه « قهوه سينى » چاى به دست شاگرد قهوهچى بود و جلوى ما آورد ، من نگاه كردم ديدم يك آب زردى است به رنگ زعفران . تا گلوى استكان قند ريخته و نعلبكى آن مملو از همان آب زرد است . من به شاگرد قهوهچى گفتم من اين چاى را نمىخورم ببر عوض كن . شاهزاده گفت اين چاى كه بد نيست من خودم مىخورم .
چنته
در هشتگرد من به شاهزاده گفتم « هورسك » را بياور تا غذائى بخوريم و خودم رفتم لب جوى . وقتى كه برگشتم ديدم ملكآرا مقابل « هورسك » ( چنته ) ايستاده مثل اينكه زيارتنامه مىخواند . گفتم چرا چنته را برنمىدارى . گفت زنيكه روى آن نشسته . گفتم نشسته باشد تو چرا اينقدر بىدست و پائى . جلو رفته چنته را برداشته به دست حضرت و الا دادم . هيچ رعد و برقى هم واقع نشد . من چنته را بردم كنار جاده گذاشتم .
بعد بهمن و ملكآرا كنار جوى آب رفتند و مراجعت كردند . من گفتم سر شيشه را باز كن . سركار و الا يك پنجهء پلنگ آثار خود را دور نگاه داشته و با دست چپ خود مىخواستند گره سر بطرى را باز كنند . بعد از آنكه خيلى زحمت كشيدند . گفتم خدا به شما دو دست داده چرا دست راست خودتان را به كمك دست چپ باز نمىداريد . گفت دستم تر است . گفتم با دستمال خشك كن . گفت نمىتوانم اينطور خشك كنم .