طى شد . از كرج گذشتيم توقف نكرد . در هشتگرد اتو ايستاد . آخر شب بود من به ملكآرا گفتم « هورسك » ما را بياور بيرون غذائى صرف كنيم . خودم رفتم كنار نهر آب .
ورود به قزوين
با هزار زحمت در ساعت پنج صبح وارد قزوين شديم بعد از عقبات دم دروازه . چون اتومبيل يكسره بود فقط دو نفر مسافر رشت را پائين آورد . با اينكه به ما وعده داده بود تا خواستيم جلو برويم از يك زن و مرد ديگرى پول زيادتر گرفته بود آنها را آنجا نشانده بود . وقتى كه ما به او اعتراض كرديم گفت خودشان آمده نشستهاند ، من نمىتوانم آنها را خارج كنم . شما برويد آنها را خارج نمائيد . وقتى كه اعتراض ما شديدتر شد كه قول داده بودى ، قرار داده بودى با لحن ملايمى به ما وعده داد كه در بيرون دروازهء رشت جاى مناسبى به ما بدهد كه نداد . بيرون دروازه نان و چاى صرف شد . آقاى شوفر دراز كشيده بود . ما هرچه صدا مىكرديم مسيو آرماناك ، مسيو آرماناك جواب نمىداد . چون اتومبيل را در آفتاب نگاه داشته بود تمام مسافرين با ما همآواز شده مسيو آرماناك ، مسيو آرماناك . « آن سوخته را جان شد و آواز نيامد » . بالاخره اتومبيل را حركت داد و ما مشغول تكان خوردن و خاك خوردن شديم .
در قريهء آوج اتومبيل را نگاه داشت ناهار خورديم . سپس حركت كرد در سرازيرى گدوك اتوى ما با اتو ديگر « قشه » « 1 » گذاشته بود . دو سه مرتبه نزديك بود همه را پرت كند . للّه الحمد به خير گذشت .
عهد پهلوى
در آوج به ما تخممرغ و چاى را خيلى گران داد . وقتى كه به قهوهچى گفتيم خيلى گران است جواب داد اينجا سر گردنه است ، سابقا مردم را با اسلحه لخت مىكردند در عهد پهلوى ما سر را با پنبه مىبريم . در رزن اتومبيل توقف كرد يك آب گوارائى مثل يخ ما نوشيديم . خيار تازه خورديم . بعد كه پرسيديم معلوم شد كه آب چاه است به اين سردى و گوارائى است .
هامش
( 1 ) - قشه - مسابقه .