تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7717

مساهمون:

ص٧٧١٧
به طورى كه اشك از چشم من جارى شد و ديوانه‌وار توى كوه دويدم . چاى حاضر شد آب گرم به دهان گرفتم ، چاى تلخ خوردم ساكت نشد . محل توقف هم نبود . لاعلاج سوار شديم و تا منزل دندانم درد مىكرد . كوخاى بيچاره پاك عقب ماند .

ورود مهذب الدوله

دم درب قلعه ديدم اتومبيل عالى است شوفر تعظيم كرد . ديدم كاظم خان شوفر مهذب الدوله وزير طرق و شوارع است . پرسيدم كى آمده . گفت آقا با عين الملوك خانم ، ملكه خانم ، عز الدين ، فرشته خانم . به‌به حظّ كردم و درد دندان گوئيا به كلى ساكت شد . يك ساعت و نيم از شب رفته من به حياطخلوت رسيدم . ديدم بالاخانه هياهوئى از خانمهاست . بىصدا و خبر وارد اطاق شدم . در حالى كه خسته مانده [ بودم ] و با دستمال محل درد دندان را گرفته بودم . يك‌مرتبه چهار نفرى جيغ زدند آقاجان آمد ، آقاجان آمد . يك نفر هم چادر به سر كشيده دسته گلى در دست و هى به سمت من مىآيد و خانمها مىگويند عروس آورديم ، مبارك باشد . مبارك باشد . من گفتم مرا مضحكه مىكنيد . عروس كه دنبال داماد نبايد بدود . بنا كردند قاه‌قاه خنديدن و دست زدن . يك‌مرتبه مريم از زير چادر بيرون آمد . من گفتم كمى مرا به حال خود بگذاريد . دم منقل نشسته دندانم را گرم كردم . فناستين خوردم كم‌كم خوب شد . بعد اظهار داشتم قضيهء امروز خود را شرح نمىدهم زيرا مايهء تأسف شما مىشود كه چه به روز من آمده است . مهذب الدوله آدم جدى معقول خيلى باوقارى است . پنج سال هم كه امريكا كفيل سفارت بوده ( عين الملوك و دو بچه‌اش هم همراه برده بود ) ، جنتلمن حسابى . عرق النساء گرفته پايش بدتر از من درد مىكند . گوشهء اطاق روى صندلى نشسته تماشاى تياتر ما را مىكرد . گفتند ما براى يك شب توقف قزوين آمديم . صبح به سرمان زد همدان خدمت شما برسيم . دو ساعت به غروب مانده وارد كوريجان شديم . حسين و صغرا پذيرائى كردند . شام شب را هم دستور داده‌ايم سواى همه‌چيز نفرى يك جوجه‌كباب برايمان تهيه كند . بعد لله را صدا زده ما مهمان شما هستيم ، هندوانه ، خربوزه ، كشمش بيار . لله رفت و از همهء آنها حاضر كرد . بعد برخاستند هرچه من تنقل در رف و جعبهء ميز داشتم بيرون آورده شروع به خوردن كردند كه براى من جز قوطى و جعبهء خالى چيزى باقى نماند . من گفتم شما به مهمانى نيامده‌ايد بلكه مثل قشون ملخ براى بلع و غارت همه‌چيز تشريف آورده‌ايد . از طهران پرسيدم . گفتند حاجيه واليه با روشنك خانم رفتند استراباد و ما با ملكه