تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7719

مساهمون:

ص٧٧١٩
بالاخانه آورده او هم حكايت كراوقلى و بعضى تصنيفهاى تركى زد و خواند كه خيلى مايهء تفريح مهذب الدوله و خانمها شد . در حالى كه جز اشارات دست و سروصدا چيزى را از آن حكايت و تصنيف حالى نمىشدند . من در راهرو اطاق خوابيدم . سايرين در توى اطاق و تمام فضاى بالاخانه مملو رخت‌خواب شد كه يك وجب محل خالى باقى نماند ( اين هم به واسطهء رفع توهمات قديم است . زيرا در سابق محال بود يك همچو جمعى از مرد و زن نامحرم در يك اطاق بلكه دو اطاق فاصله بخوابند . ) صبح زود برخاستيم . اطاق تحتانى سر ميز چاى ، صبحانهء خوبى حسين تهيه ديده بود از شير ، نان ، سرشير ، تخم‌مرغ ، گوشت ، جوجهء سرد و غيره . منقل آتش هم گذاشته بودند و اطاق گرم بود . فرشته و عز الدين رفتند سراغ تازى و توله و بچه‌هاى آن . يكى يكى را با ناز و نوازش آورده نشان خانمها دادند . بعد به من التماس كردند ما را سوار اسب كنيد . من آنها را به دست لله سپردم و آمدم .

مهذب الدوله و احتراز از سياست

من آنچه كردم تا ناهار توقف كنند مهذب الدوله ( كاظمى ) راضى نشد كه بسيار كار دارم و بايد اقلا فردا صبح يكشنبه در وزارت‌خانه باشم . من هيچ از سياست ، وضعيت مملكت از او نپرسيدم . زيرا يك آدمى است كه در پستو هم ميل ندارد از اين مقوله حرف بزند . عين الملوك و ملكهء مرا بردند بالاخانه و عين الملوك باكمال است . زبان انگليسى و فرانسه مىداند . حساب ، جغرافيا ، خط خوبى دارد . بىاندازه هم شوخ و بانمك است . ملكه تصديق كلاس شش را دارد . خيلى محجوب است و به واسطهء آن صدمه‌اى كه از ميرزا اسمعيل خانهء پسرعمهء خودش كشيده تا درجه‌اى بشاش نيست . عين الملوك در خانه درس خوانده . ملكه [ گفت ] ، آقاجان من پول زغال ندارم ، من آرد ندارم . عين الملوك [ گفت ] به خدا آقاجان تا پول زغال و رخت بچه‌هاى خانم‌باجى را ندهى نمىروم ( خانم‌باجى نزهت است ) . آقاجان مفرى ندارد . اگر بخواهد تأمل كند فورا كليد را از جيبش بيرون آورده و هرقدر ميل دارند پول برخواهند داشت . صرفهء من در اطاعت بود . فورى بيست تومان پول زغال ، حوالهء يك خروار آرد و حوالهء رخت بچه‌هاى خانم‌باجى تقديم [ شد ] و ريش خود را از چنگال عين الملوك به خوشى نجات داديم . رفتند سراغ خربوزه ، هندوانه ، تنگ آب همه را برداشتند ، يا على مدد . به جاى همه يك دسته‌گل و دو پرتقال براى ما باقى ماند . سوار اتومبيل شده رفتيم سر خرمن‌گاه . حالا كى مىتواند اين پسر و دختر را از