تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7716

مساهمون:

ص٧٧١٦

نرمان - سختان

من با پاى معيوب نقرسى تمام غصه‌ام اين است مبادا پايم درد بگيرد و مثل طهران يك چهل و پنج روزى هم در بالاخانه مقيم شوم . سربالائى به هزار جان كندن طى شد . سرازيرى بدتر شد . بغله را گرفتيم افتان‌وخيزان . بالاخره به جائى من رسيدم كه ديدم امكان ندارد رد شوم . آن دو جوان كه فرخ‌نيا و رياحى باشند يك شكلى رفتند كه فرخ‌نيا گريه مىكرد . من ايستادم مه رفت هوا باز شد . من با كمال دقّت وضعيت « 1 » زمين را به دقت ملاحظه كردم . ديدم هرقدر پائين بروم اين سنگهاى تخته تخته كه به مرور زمان ارقام سنگها متلاشى شده كم مىشود و بالاخره به نرمان مىرسد ( از تمام اين پياده‌ها يكى همراه ما نبود ) . اسب انوشيروان ميرزا كه برايش خريده‌اند ميان غوغا شيهه مىكشد ، عربده مىكند و ميل دارد روى ماديانها برود . كوخا و درويشعلى هم از عهدهء او برنمىآيند . من ماديان قزل خودم را رها كرده به استعانت عصاى خود آرام‌آرام با چند مرتبه زمين خوردن خودى به نرمان رساندم و شكر كردم كه از آن جاهاى سخت بد جانى به سلامت دربردم ( من در تمام اقامت الموت به يك همچو سختانى گير نكرده بودم كه نه راه پس باشد نه راه پيش ) . ديگر اوليا نرفته راست آمديم با هزار سرزنش به آن دو نفر تا دربند كه يك چاه آب دارد و سابقا كه كوريجان آباد بود قشلاق حشم بود ( دو چاه ديگر هم داريم ، يكى قلعه‌چه ، ديگرى كوريجان قوئىسى « 2 » كه هردو محل نگاهدارى حشم است و ممكن است سالى مبلغى اجاره گرفت . )

دندان‌درد

دو ساعت از ظهر رفته بود رعيتهاى عاقل همه يك‌سره آنجا رفته بودند . آتش زياد روشن كرده از چاه آب كشيده مشغول چاشت بودند . اين كوه يكى اسمش « جيداقيه » يعنى دو سنگ بزرگ ، ديگرى « قانلى داغ » كوه خونى ( چون قرمز رنگ است ) . ناهار من نرسيده بود . نان و پنير رعايا دادند قدرى خورديم . بعد كوخاى بدبخت براى آن‌كه تا آخر منزل هم ناسزا از من نشنود يك مشت كشمش سبز خوب از جيب درآورد جلوى ما سه نفر گذاشت . مشغول خوردن شديم . پاشا ناهار را رساند . من در جعبه را باز كرده غذاها را بيرون آوردم . لقمهء اول را به دهان گذاشتم يكى از دندانهاى من كه تازگى جوفش خالى شده درد گرفت ، به طورى كه ممكن نشد لقمهء دوم را بخورم . كم‌كم درد شدت كرد
هامش
( 1 ) - از اينجا نقل از اوراق است . ( 2 ) - كوريجان قوئىسى - چاه كوريجان . ( م . سالور )