نزاع و مرافعه
در حدود مزرعهء مهدىخانى كه هفده شعير آن ملك آقاى عماد السلطنه و پنج دانگ ملك حاجى سيد كاظم معروف به شالفروش است گفتگو برخاست . نزديك بود نزاع و خونريزى شود كه من فورى جلو گرفتم . گفتم يك نفر مزرعهايها انتخاب [ كنند ] يكى كوريجانى . اين دو نفر حدود را تعيين كنند و ما از پشت سر ميله بگذاريم . اينها معلوم مىكردند تا در يك محل مناقشه بين خود آن دو شروع شد و رعايا باز بناى قال ، داد و بيداد را گذاشتند . حاجى كاظم نفسزنان از شهر رسيد كه به من خبر دادند صد خروار زمين مزرعه جزو كوريجان شده . بعد كه تحقيقات كرد آمد و خيلى عذر خواست كه اين رعيت مرا طورى فريب داد كه من همه كار خود را گذاشته آمدم .
قسم قرن بيستم
در اين محل نزاع ، ما متوقف شديم و نمىدانستيم حق با كدام طرف است . يك قال و جنجال ، تركى بازارى هم هست كه حرف هيچكدام مفهوم نمىشود . بالاخره صحبت قسم به ميان آمد . اين گفت تو بخور ، آن گفت تو بخور ، داستانى . آخر درويشعلى گفت كيست كه هفت قدمرو به حضرت عباس برود و زمين مال او شود . فورى يك نفر مزرعهاى از ميان جمعيت خارج شده گفت من . فورى درويشعلى دست او را گرفته وسط زمين نگاه داشت . او هم از سفرهء خود يك تكه نان بيرون آورد ، به دست گرفت و رو به قبلهء حضرت عباس : بير ، ايكى ، اوچ ، درد ، بش ، التى ، يدّى . آنوقت نان را بلند كرد گفت « حضرت عباس بو چورك منى اولاد خانه . كوچمى ويران الا بو ملك بيزيم دى . » ( يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت حضرت عباس ، اين نان ، اولاد ، خانه ، عيال مرا ويران كند اين ملك مال ماست ) . دعوا ، تمام ، جاروجنجال ساكت فورى طرفين ميله را گذاشتند . اين هم قسم قرن بيستم ما با كلاه پهلوى و كت . )
اين عقايد كه بسيار هم پسنديده است اگر در شهرها كم شده باشد در دهات هنوز به قوت خود باقى است . من فكر مىكردم حالا من ملّا و كلام اللّه از كجا بياورم ، يا اين قسم چند روز طول خواهد كشيد . هيچ تصور نمىكردم به اين سهولت خاتمه پيدا كند .
ورگزار - ديمزار
مشاجرهء ديگر ما در سر حدود شرقى حاتمآباد بود . هرجا ملك مزروع باشد يا شخم يا حد فارقى مثل نهر رودخانه گفتگو نمىشود ، مگر در سر بعضى قطعات . ليكن [ در ]