قطعى هم نباشد و دشمن مجبورا مراجعت مىكرد . از طرف ديگر در حالت مداقه خودم را به يك عدهء هزار نفرى فايق دانسته . به اين آسانى نمىتوانستم ساوجبلاغ را تخليه كنم .
چه علاوه براينكه دروازهء كردستان را به روى دشمن باز مىكردم هفتصد هشتصد سوار و تفنگچى شهرى را هم در مقابل تهديد عدهء شكاك بر عليه خودم كرده و در رجعت هم كه تمام عدهء من پياده و عدهء دشمن سواره و هفت فرسخ راه را تا مياندوآب در توى دهات و عشاير مسلح اكراد مجبور بودم عقبنشينى بكنم . و با بىشرفى محو مىشدم .
اين بود به مدافعه قرار داده و منتظر كمك و يا يك حكمى از طرف مافوقهاى خودم بودم .
بالاخره شب را تا صبح حملات مكررهء دشمن را دفع و تا سر آفتاب عدمموفقيت دشمن ثابت شده بود . ولى بعد از آفتاب ملتفت شديم عدهء جديدالورود دشمن با معيت خود اسمعيل آقا متجاوز از سه هزار نفر است و ازحيث توپخانه و ميتراليوز هم به ما فائق است و عدهء اسلحهگير من به پانصدنفر نمىرسد . بعد از آفتاب نه اينكه براى مدافعه بلكه براى كشته شدن و كشتن و تا آخرين دقيقه براى حفاظت شرافت سربازى حاضر شده به عموم اردو اخطار كردم . چون عقبنشينى ما از حيز امكان و از نقطهنظر حفاظت عدهء خارج ، و از سرحد تصورات نظامى گذشته بود ، اگر اقدام به نيم فرسخ عقبنشينى مىكردم با كمال سختى و بىشرفى محو مىشديم ، چون پانصدنفر پياده در مقابل سه چهار هزار سوار آن هم در آن اراضى صعبالعبور ممكن نبود رجعت بكند ناچار تا ظهر در تمام سنگرها جنگ و آخرين جعبهء فشنگ احتياطيه را تمام كردند . ولى ظهر دوهزار نفر سوار دشمن و توپخانه دشمن متوجه كوه دوشان مجيد كه مشرق ساوجبلاغ و اول خط رجعت من است موقعيت مهمى داشت حمله كردند .
رئيس دفاعيه كوه مزبور كه نايب اول سرورخان قفقازى بود تا آخرين لحظه ايستادگى و موقع گرفتارى انتحار مىكند . من از اول محض تشجيع ژاندارم ، در خط اول جنگ بودم .
بعد از تصرف كوه دوشان مجيد از طرف دشمن تمام آتش جناحين من در مقابل حملات دشمن تسليم و ساكت شدند و سنگر من كه داراى بيستنفر ژاندارم و خودم پشت يك ميتراليوز بودم ، يك ساعت و نيم الى دو ساعت ديگر حملات مدهشه دشمن را عقيم گذاشتيم . توپ از كار افتاد . مخفى كردم . تفنگهاى كهنهء روسى يكى بعد از ديگرى خراب شدند . چندين نفر مجروح و مقتول افتادند . اطراف سنگر مرا احاطه كردند . من با يك متانت سربازى چون هنوز آمدن اسمعيل آقا را نمىدانستم به عنوان « سيد طه » كاغذى به مضمون ذيل فرستادم « تا دقيقهء آخر وظائف سربازى و وطن خودمرا انجام دادم . اگر مثل يك سركردهء باشرف مرا و افراد تسليمشدهء مرا قبول و با آنها معاملهء شرافتمندانه مىكنيد
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6711
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٦٧١١