تا روز پنجشنبه 18 دهم اسد به كارسازى حرب مشغول بودند . صبح عيد در باغ اندرون از صبح مهمانى بود . خانمهاى شمران و فقط دو دختر حاجى افخم كه از شهر آمدند . باغ باصفا ، محل خوب خيلى ممتاز شد . عصر سر اسطلخ بالا جمعى از دوستان شمران كاشف ، بهاء ، آقا محمد جواد ، اخوان ، پسرهاى نصير الدوله ، عبد اللّه ميرزا ، هرمز ميرزا ، محمود ميرزا و دوسه همسايه آقاى آقا سيد ابو تراب دربندى ، شيخ محمد تقى كه چندين روز بود بالا بود عاقد . يك ساعت به غروب عقد ، مغرب با اتومبيل عروس حركت . من و افخم از دنبال ، فخر الملك دستبهدست . سه ساعتى منزل .
روز جمعه باز عصر آنجا رفتم . شنبه و يكشنبه باغ . زينب و بچهها ماندند . من شهر آمدم . صد تومان خرج عقد ، پانصد نقد ، هزار مهر ، آينه ، جار ، انگشتر . چهارصد تومان هم روشن سند از من گرفت با بعضى لوازمات كه بدهم . همه را نزد عمه فرستاديم خودش هرچه لازم است بگيرد . مرا از زحمت گرفتن جهيز خلاص كرد . دختر را هم از غموغصه تهيهء آن كموزياد آن .
بىاعتقادى عماد السلطنه به طبيب
دوشنبه صبح حركت كردم يوسفيه خدمت آقا . دست ورم كرده جراحت مىآيد .
طبيب نمىآورد . هركار هم مىكند عقيدهاش است هردردى هرمرضى دور خود را تا نزند خوب نمىشود . ولو طبيب افلاطون باشد ، حكيم ارسطو . به طور گله و تعريض مىگفت روشن را مفت دادى . دو هزار تومان قيمت روشن بود . زود بردند . بايد از رقعهجات و نامزدبازى لذت ببرد . بيست و چهار سال شوهر بزرگتر است ( عز الممالك چهل ، روشنك شانزده دارد ) . گفتم فروش نبود ، من هم حوصلهء نامزدبازى آنها را توى حياط تنگ و فرصت تهيه و مرافعهء جهيز را نداشتم . گفت براى خودت خوب بود بله ، اما براى او نه . گفتم انسان هم همه را براى خود مىخواهد .
سهشنبه ديشب جشن مجلس بود ، تهيه و تدارك ديده بودند .
وضع علماى تبعيدى
چون سرپرسى لرن آمد گفته بود قول نمىدهم ، اما اميدوارم آقايان را مراجعت بدهند . آقايان مأيوس و حركت به سمت قم نمودند . عصر علما در مسجد شاه جمع [ شدند ] و حكم به بستن بازار نمودند . جشن مجلس را هم قدغن كردند . اما ندانستم چه شد كه تزيينات را جمع [ كردند ] و همان مقدارى چراغ بود و مردم رفتند . نه ساز بود نه آتشبازى نه تزيين مثل جشن فتح كمال پاشا در مسجد شيخ .