تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6601

مساهمون:

ص٦٦٠١
گران‌گاز « 1 » هم هست . مدتى در مغازهء او وقت گذراندم . پوتين مشكى پاى مرا هم بسيار صدمه زده بود يك كفش زرد در شانزده روپيه خريده پا كردم . عصر كاظمين مشرف شدم ضمنا از اكرم نظام خبرى تحصيل كنم . مشغول نماز بودم اكرم نظام را در مقابل خود ديدم . اما او مرا نديد . نماز تمام شد هرقدر تفحص نمودم پيدا نشد . رفتم در صحن از كفش‌دار و خدام پرسيدم . سيد محمد حسن خدامش گفت به شما دعا رسانيد . گفت من سامره مىروم براى عصر جمعه حاضرم حركت كنيم . من محل او را سراغ گرفتم . گفت رفت پاى ترامواى كه برود گار راه‌آهن . دوان‌دوان آنجا رفتم نبود . اما ترنى براى رفتن به گار حاضر بود . روى نيمكت قهوه‌چى به انتظار آمدن او نشستم . فورى يك فنجان چاى قره‌كهر مملو از قند شاگرد قهوه‌چى جلوى من گذاشت . ناچار خوردم . چيزى نگذشت شاگرد ديگرى چاى آورد باز خوردم . در اين بين اعلم السلطنه و سردار ناصر با خانمهاى خود كه چندين نفر بودند آمده در اين واگن نشسته رفتند . من مأيوس شدم . اما ديدم واگن ديگرى به‌جاى اولى حاضر شد و چيزى نگذشت اكرم نظام پيدا شد . از ديدار هم خوشحال شديم و گفت من سامره نرفته‌ام . ناچار تا نروم عزيمت ايران نمىكنم ، فورا براى من هم خيالى دست داد كه تنها در بغداد اين چند شب ماندنى ندارد سامره بروم بهتر است و گفتم من هم مىآيم و فورا داخل واگن شديم . حاجى عباس نام تاجر كرمانشاهانى همسفر كلنل بود معرفى كرد و بسيار از او تمجيد نمود . من عباى نازكى كه در كربلا براى خلاصى از آن عباى سعيد الممالك گرفته بودم تنم بود . گفتم سامره سرد است فكر بالاپوش كنيد . پس از ترديد زياد سيد زيارت‌نامه‌خوان كلنل رفت و دو عباى كلفت آورد ، يكى را اكرم نظام برداشت ، ديگرى را من ( و چقدر به درد ما خورد كه اگر نبود سرما خشك شده بوديم ) . عبد اللّه خان شوفر اينجا بود مشغول خريد اسباب اتومبيل . وعده مىدهد مجددا ما را طهران ببرد . به او سپردم عبد الصمد را اطلاع بدهد و واگن حركت كرد به گار راه‌آهن سامره . ترن دير حركت كرد و هوا بسيار سرد بود . نسيم مىوزيد . اين واگنها خورد خمير است . پنجرهء تخته يا شيشه هم ندارد . كانه ميان صحرا آدم نشسته است . حركت ترن و شكافتن هوا هم بيشتر باعث سرما مىشود . هزار چاقو دسته كرديم تا ترن به گار سامره رسيد . بعد از سوارى عربانه و نشستن قفه وارد خانهء سيد مهدى خادم آشناى حاجى عباس تاجر شديم . بالاخانهء كثيفى مقابل درب صحن داشت . همه بىاختيار افتاديم . كربلائى على آقا نام كرمانشاهانى هم با پسر سيزده چهارده ساله‌اش هم‌سفر شد . آدم خوبى است همه كار براى ما مىكند .
هامش
( 1 ) - گران‌گاز - اصطلاحا به گران‌فروش مىگويند . ( م . سالور )
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6601 | قهرمان ميرزا عين السلطنه