بدون صداهاى عز الدين و فرشته استراحت كردم كه نمىدانم امشب به سر عين الملوك و مهذب الدوله چه بياورند . باز اين مدت من و عبد الصمد بوديم . كمك بزرگى بود . تا آنها را به يك پرستار امريكائى نسپارند و تربيت نكنند راحت نخواهند شد و البته همين كار را هم خواهند كرد .
گردش كنار شط
در اين دو شب كه با مهذب الدوله بغداد بوديم يك روز عصر با مرآت الدوله و احمد خان خطير و على وكيلى « 1 » تاجر ايرانى با موتور در شط گردش رفتيم . غروب بود و هوا خوب خيلىلذت دارد . واقعا اين شهرهائى كه كنار دريا يا شطى واقع شدهاند ساكنين آن بيشتر مشغوليات دارند . سفر ما تا كراده كه محلهء خارج شهر بغداد و كنار شط واقع است امتداد يافت .
مهمانى كليمى
در آنجا على وكيلى ما را به خانهء دوست كليمى خود برد كه اين ايام عيد فطير آنهاست ( ايام شنبه و عيد كليميها . مىتوان گفت بغداد تعطيل است . زيرا اكثريت تجار و كسبهء شهر بغداد يهودى است . درحقيقت دادوستد و عمل اقتصادى كليهء بغداد به دست يهود است ، مگر بعدها با انگليسها بشود ) . ميزبان كليمى ما اطاق خوبى داشت با چراغهاى برق روشن بود . انواع تنقلات براى ما آورد . شيشهء ويسكى براى رفقا باز كرد .
همهء اينها تميز و با سليقه ، بر خلاف تصور من بود ( چون يهود ايران بىاندازه كثيف هستند ، خصوصا در خوراك و پوشاك ) . يك ساعت توقف كرديم . ابوموتور پىدرپى پيغام مىداد بيائيد . ناچار مجلس را ختم نموده سوار موتور شديم . شهر بغداد و چراغهاى آن از دور تماشاى بسيار زيبائى به ما داد و بسيارتفريح و لذت داشت .
« ابو »
اينجا مالك و صاحب هرچيز را بخواهند خطاب كنند بالاى آن اسم « ابو » مىگذارند مثل ابوبلم ، ابوقفه ، ابوموتور . حتى كسىكه صاحب الاغى هم باشد مىگويند ابوحمار و بيشتر لفظ « ابو » را محض ادب و احترام مىگويند . بهعبارت ديگر بهجاى لغتچى كه ما مىگوئيم هم استعمال مىشود . قفهچى ، موتورچى ، گارىچى .
هامش
( 1 ) - آقاى على وكيلى بعدها در ايران به مقام وكالت و سناتورى رسيد . ( مسعود سالور )