تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6595

مساهمون:

ص٦٥٩٥
گفتم مقصود چيست . گفت يعنى بدانيد من آدمى هستم . گفتم مگر من به‌غير آن تصورى مىنمودم . گفت آخر معرفى خود را مىكنم . مىگويند شما مىرويد مرا هم همراه ببريد . گفتم زن همراه داريم . گفت باشد . من چون ديدم مفرى نيست گفتم بايد از شوهر او اجازه بگيرم . در حقيقت طفره زدم . او باز اصرار كرد . من جواب آخر خود را نداده برخاست و رفت . اين همان آخوند بود . به قهوه‌چى مىگفت من چه كنم كجا بروم . اين جماعت اكراد چقدر بىمدرك و بىمقصود هستند ، پدر مرا درآوردند . ديگر گوش من هيچ نمىشنود . پردهء گوش مرا صداى اين ترقه‌ها پاره كرد . هرجا فرار كردم در اين بادوباران توى صحرا مخفى شدم باز ملعونها مرا پيدا كرده و ترقه دم گوشم آتش زدند . در همين بين چند ترقه صدا كرد كه يك مرتبه شيخ به فرياد افتاد و شروع به ناسزا كرد و خندهء اكراد بلند شد . مختصر شيخ بيچارهء مازندرانى هرسمت رفت ترقه دم گوشش صدا كرد تا از چادر خارج [ شد ] و سر به صحرا گذاشت .

واگنهاى كثيف

كمى خواب كرديم . درست ساعت دوازده ترن وارد شد . خادم پليس كرمانشاهانى استاسيون را ديده بود و گفت اطاق مخصوص گرفته و حاضر است . رفتيم در يك‌باركش ما را هدايت كرد . واگن شكسته از هم دررفته‌اى بود . در سطح آن هم بقدرى زبيل و آشغال ريخته بود كه اگر ما جاروب و وقت داشتيم مدتها طول داشت تا ازالهء آن‌همه كثافت شود . پتوها را پهن كرده بطور معمول خودمان چهارزانو نشستيم . با اين حال يك روپيه مهذب الدوله به پليس انعام داد . رد كرد و دو روپيه گرفت . باد شديد مجددا شروع كرد . واگنهاى شكسته بطورى صدا مىكرد كه گوش ما هم مثل ملاى مازندرانى شده بود . اين راه و اين واگنها همه مال آلمان و متعلق به همان راه‌آهنى است كه از اسلامبول به بغداد كشيده شده بود و يكى از رقابتهاى عمدهء انگليس و آلمان شده بود و بالاخره اين رقابت و رقابتهاى ديگر باعث جنگ بين‌المللى گرديد . در حقيقت يكى از عوامل عمدهء جنگ همين راه است . بىاندازه سرما خورديم و بىنهايت به ما سخت و تلخ گذشت تا اذان صبح كه وارد گار كاظمين شديم . آنجا ديديم كه همه جور واگن از درجهء اول الى سيم در اين قطار هست . اغلب آن خالى [ بود ] ، پليس كرمانشاهانى براى ما باركش اختيار نموده بود . معلوم است ايرانى بدبخت و ذليل است ولو اين‌كه پول هم بدهد در قطار راه‌آهن عراق هم باشد . اينجا خيلى باران آمده بود ، باد هم مىآمد ، محلى هم براى توقف نبود . نصرانى