سوار قفّه و بعد عربانه
شام را در همان ديگ برداشته شيخ سعيد و يكنفر از خدمهء او با قفهچى و عربانچى و يكنفر پليس حركت كرديم . ماهتاب بود و نسيم كمى مىوزيد . سوار قفه شديم .
مهذب الدوله از عز الدين بيشتر واهمه داشت . به راحت بدانسمت رفتيم . دو روپيه قفهچى و دو روپيه پليس گرفت سوار عربانه شديم . مىگفت چون شب است دو برابر هشت روپيه بايد داد . الجاءا اطاعت كرديم . فقط چند نفر كرمانشاهانى در استاسيون از زوار بودند . چادر بزرگى قهوهخانه بود . مجاور آن يك اطاق شكسته از واگنهاى راه ، سالن معتبر مبلهء قهوهچى براى مسافرين خيلىخيلى محترم بود . دو روپيه قيمت به ما داد . اين سالن دو تختخواب هم داشت كه روى آن بالشوپتوى چرك بسياربسيار كثيف انداخته بود . يك فانوس انگليسى هم در وسط سالن آويخته و روشن بود . ما در اين سالن مزين جابهجا شديم . فرشته و عز الدين روى تختخواب دراز كشيدند ، در روى ديگر من . عين الملوك مدتها راست ايستاد بلكه محلنشيمن يا استراحت تميزى به سليقهء خود پيدا كند . پس از يأس و نااميدى در گوشهء تخت من به طور خيلىبىاعتنائى و تحير نشست . خادم شام را گرم كرد خورديم . هوا بناى غرش را گذاشت . كمكم رعدوبرق و باد نزديكتر . شد چيزى نگذشت طوفان بسيار شديدى [ شد ] كه هردقيقه بر شدت آن افزوده مىشد . مدتى طول كشيد تا طوفان ساكت شد و خيلى مايهء تعجب است كه واگن ما و چادر در مقابل آن دوام آورد كه من هيچ اين تصور را نمىنمودم .
ترقهبازى
امشب كه شب عيد تولد حضرت حجة ( ع ) بود جز آنكه اطفال ترقه آتش مىزدند ترتيب ديگرى در حرم و صحن و شهر نبود . اما بقدرى ترقه درمىكردند حتى توى صحن ، حتى توى ايوان و رواق كه گوش فلك كر مىشد . تا اين وقت شب كه ما در استاسيون بوديم و يك فرسنگ به شهر فاصله داشت باز صداى ترقه مىآمد . بعد از باد و طوفان در چادر قهوهخانه و خارج آنهم شروع بدين عمل شد . خيلى از اين مسئله گذشت چادر خلوت بود ، صداى شكايت آخوندى آمد به لهجهء مازندرانى .
آخوند مازندرانى
اين آخوند غروب كه من در نيمكت جلوى خانه شيخ نشسته بودم نزد من آمد . پس از سلام نشست و گفت من شخصى هستم صاحب لقب از طرف شاه مىباشم . من به وى