تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6428

مساهمون:

ص٦٤٢٨
مجلس و حضرت عبد العظيم بروند و قصد آنها به رنگ ديگر در انظار جلوه نمايد . اما مردم حقيقت را دانستند و در تنفر خود باقى مىباشند . اخبار تبريز سانسور است . اما مىگويند آنها جدا محمد على شاه را مىخواهند . كار خودش را پرسيدم ، چون اينجا مشهور بود رئيس امنيه شده . گفت پس از انتقال ژاندارمرى به وزارت جنگ سوار امنيه براى طرق و شوارع قرار شد بگيرند . اولا عدهء آن يك هزار و هفتصدنفر است و اين عده براى يك‌مملكتى مثل ايران حكم صفر را در مقابل ارقام دارد . ثانيا خواستند اين خطوط را به من بدهند . هشتادنفر امنيه ، ماهى دوازده تومان مواجب است ، زين برگ و اسلحه با خود سوار ، آن هم با اين عده از عراق تا رشت ، از خمسه تا طهران ، از همدان الى قزوين با گرفتن ضامن كه در صورت وقوع سرقت پس از ده روز يا عين مال يا غرامت بدهم . من زير اين‌بار نرفتم . چطور ممكن خواهد بود با هشتاد سوار اين‌همه شارع را حفظ كرد . هيجده هزار ژاندارم قراسوران ايران بود با آن تشكيلات و آن مواجب باز همه‌جا سرقت و دزدى مىشد . حاليه با عدهء يك هزار و هشتصدنفر چه قسم مىشود حفظ نمود .

داستان خودم

برويم سر داستان خودم . ديروز عيسى زواركى كه با گارى بار طهران رفته بود آمد كه برود الموت . كاغذى از زينب داد بدين مضمون « الحمد للّه سلامت وارد شديم . ورود به خانهء شما شد . حضرت و الا فرموده بودند ماه رمضان است منزل من نيايند . ما پيش نزهت خانم هستيم . خانمها تشريف آوردند . بعد منزل حضرت و الا ديدن رفتم . عجالتا سرگردانم و خوش نمىگذرد ، تا خدا چه خواهد . آقاى عماد السلطنه فرمودند چون آقا به من چيزى ننوشته من چه كنم . به ملكه خانم سلام مىرسانم . بگوئيد خوب كردى نيامدى . از آقاى عماد السلطنه يك‌قدرى پول قرض كردم حالا خرج مىكنم . زياده عرضى ندارم . زينب » . زبانى عيسى گفت آنها را مانع شدند كه اندرون حضرت و الا برويم در خانهء شما هم نزهت خانم بود و بسيار بدخلقى مىكرد . حتى دو شب « ارباب زن » قهر كرد رفت خانهء شاهزاده افطار كرد . به كلفتها اطاق نداده بودند . اطاق بزرگ هم تيرش شكسته است و نمىشود منزل كرد ، خطر دارد . نوكرها جا نداشتند . اطاق توى دالان را مرغ‌دانى كرده بودند و تا سقف اطاق شپشه مرغ بود ممكن نشد بمانيم . خواستيم اطاق ديگر توى دالان برويم گفتند اجازه نداريد . اين بود توى دالان منزل كرده بوديم و لله مىخواست بيايد . « ارباب زن » گفت بگو خيلى به من بد مىگذرد . پول هم نداريم . جا هم نداريم . پس از