دلدرد اسب
پنجشنبه 22 شعبان ، 31 حمل - مادر على محمد بسكه در اين چند روز كار كرده و پذيرائى بيرون و اندرون نموده از نفس افتاده ، بااينحال هيچ به روى خود نمىآورد .
بقدرى اين چند روز شاموناهار داده شد كه به وصف نمىآيد . چهارنفر متصل نان مىپزند و دستبهدست تمام مىشود . چندبار هم امروز رفت ، ديگر قاطر نرسيد .
غلامحسين مقلد كه اسب خوك را ( از كرههاى چركسى من دوتا از غارت برگشت ، يكى اين خوك بود ) سوار شده گرمارود برده بود . عرقدار بسته بود امروز كه آمد اسب سرما خورده دلدرد گرفته بود ، به حال فلاكت افتاد . رضا بيك هم براى گرفتن طلب من از صادق خان رودبار رفته و نيامده . اگر بشود فردا رفت كار بزرگى است . گمان مىكنم ليلهء آخر توقف باشد . عمرى ما اينجا بوديم ، انس و الفت گرفتيم ، وطن ثانى من شده بود .
خداوند عاقبت همه ما را به خير كناد .
عزيمت به قزوين
جمعه 23 شعبان 1340 ، اول درجهء ثور 1301 ، بيستويكم اپريل 1922 - از صبح مشغول توديع و خداحافظى بودم . بالاخره اندرون يك ساعت از ظهر رفته و من دو ساعت از ظهر گذشته از زوارك حركت كرديم . زنومرد زواركى تا پل چيان گريهكنان همراهىومشايعت نمودند . به هزار زحمت آنها را مراجعت داديم . مثل تعزيه شده بود .
دو سهبار ماند كه بعد روانه دارند . در يارفى ملا شعبان ، ملا على و ملا محمد على و بعضى رعاياى بالاروچ ، پائينروچ و همه رعاياى كوشك دشت و يارفى حاضر بودند .
فرش انداخته چاى حاضر نموده بودند . نشستم و چاى صرف شد . اجاره نامچهء يارفى كه ملك خودم است حاضر نموده بودند ردوبدل شد . يك عكس هم محمد على خان از همه انداخت .
بعد با همه وداع نموده سوار شدم . مختصر در تمام دهات سر راه تا شورستان اوضاع وداع و گريه و خداحافظى بود . نيم ساعت به غروب مانده شورستان پياده شدم .
رضا بيك آمده بود . اما صادق خان پول نداده خودش آمده كه اينجا فراهم كند . اسب خوك پس از آنكه مقدار زيادى روغن ، شير ، عسل هزار خرتوپرت توى حلقش ريختند ديشب نصف شب به رحمت ايزدى پيوست و در حقيقت قربانى و تصدق راه ما شد .