تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6283

مساهمون:

ص٦٢٨٣
حركت كرد . فىالفور نقره‌اى مىگويد كه اينها نمىتوانند بعدازظهر از اين گدوك رد شوند . چون ديروقت بود قزاق شب را توقف مىكند . نقره‌اى طالش هنگام سحر حركت مىكند . نرسيده به قلهء كوه راه دوتا مىشود يكى به سمت ماسوله ، ديگرى به سمت خلخال مىرود . به دوراهى نرسيده نقره‌اى مشاهده مىكند هفت نعش در زير يك تخته سنگى به فاصله افتاده . يكى يك گلوله به هرنعش مىزند . بعد مىرود اول آنچه داشتند برمىدارد و جائى مخفى مىكند . سپس سر ميرزا را از زنخ جدا كرده با دفتر بغلى ميرزا به حسن‌رود مىآورد و مژده مىدهد كه ميرزا و شش‌نفر را كشته . اين است سر ميرزا و دفتر بغلى او . حسين خان و احمد خان به اشتباه مىافتند و مىگويند بايد اصل مطلب را تحقيق نمود . سوار شده مىروند . مىبينند نعشها افتاده و گلوله خورده ، اما خون درنيامده و معلوم مىدارند به واسطهء سرما و كولاك اين هفت‌نفر تلف [ شده‌اند ] ، سه‌نفر ديگر جان به سلامت دربرده‌اند . ديگر تعقيب آن سه‌نفر را نكرده مراجعت به اردو و شهر مىكنند . در دفتر بغلى ميرزا آنچه اسلحه نزد هركس و هرجا مخفى نموده بود ثبت بود . همه را رفتند گرفتند . اما نقره‌اى را آنچه كردند كه ساير اسباب و نقدينه و اسناد را بدهد تمام را منكر بود و يك تكه اسباب و يك دينار پول بروز نداد . او را حبس كردند و تا من آنجا بودم حبس بود .

خالو قربان و سر ميرزا كوچك

از طهران تلگراف رسيد كه سر را با خالو قربان روانهء طهران كنيد . خالو وحشت كرد . به او اطمينان دادند متقاعد نمىشد . بالاخره راضى شد و گفت بروم با اهل خانه وداع كنم . رفته بود و روضه و نوحه‌سرائى به زبان كردى بسيار نموده بود . با يك‌نفر صاحب منصب قزاق در اتومبيل نشسته به طهران رفتند . مىگفت خالو قربان حكايت مىكرد كه ميانهء من و ميرزا در دفعهء آخر براى اين برهم خورد كه همه روز دو فرسنگى شهر مجلسى داشتيم كه من و ميرزا و تمام صاحب منصبان جمع شده و مشورت مىكرديم . يك روز هرچه معطل شديم ميرزا نيامد . من فرج آدم خودم را فرستادم دنبال ميرزا . بين راه آدم ميرزا را ديده بود مىآيد . با هم دوست بودند و مشغول صحبت شده بودند . خالو فرج گفته بود من عقب ميرزا مىروم . او گفته بود ميرزا نمىآيد و مرا فرستاد فلان‌وفلان را از مجلس نزدش ببرم . اينها خيلى گفتگو مىكنند . نوكر ميرزا مىگويد حقيقت اين است امروز آن عمارت آتش خواهد گرفت و اين دونفر چون دوست ميرزا هستند من مىروم خبر كنم خارج شوند . فرج خداحافظى مىكند و رد مىشود . ليكن بلافاصله از راه ديگر به سرعت نزد من آمد و حكايت را