تشريف دارند .
امير اسعد پانزده روز در قريهء مير طالقان توقف كرد تا از گدوك گذشت . درحالىكه عيالش همان روز اول گذشته بود و امسال گدوك هيچ بلد ندارد .
نايب الحكومهء خدايار خان
شنبه 8 جمادى الاولى ، 16 جدى ، هفتم ژانويه 1922 ميلادى - من هيچ نمىدانستم عيد ميلاد گذشته است . اين هم به واسطهء خوشى هواست كه كمتر عيد ميلادى به اين خوشى گذشته بود . درست ظهر بود شاهزاده نايب الحكومه با حاج عبد العلى شمس كلايهاى آمدند . نايب الحكومه از شهر به رودبار و از آنجا الموت آمده است . پس از احوالپرسى فصلى شكايت كرد كه خدايار خان مرا به زور فرستادند . هرقدر گفتم چيزى براى من ندارد ، خرج من بيرون نمىآيد مسموع واقع نشد . به من مىگويد سيصد و پنجاه شصت آبادى دست شماست . از صبح تا غروب بايد مشغول رسيدگى به عرايض ، خواندن و نوشتن باشى . سردار سعيد هم خيلى پاگيرى كرد كه اقلا سيصد بره به خودش ضرر زده . همين مبلغى مىشود ، چهوچه ، صحبتهاى غريب و عجيب . پس از همهء اين گفتگوها كاشف به عمل آمد كه به تمام دهات آدم فرستاده سيورسات خواسته . كدخدا هم بيايند تعليمات جديد داده شود .
ميرزا كوچك خان ( از زبان خالو قربان )
از شهر پرسيدم كه قضيهء قتل كوچك خان چه بود . گفت دو مرتبه خالو قربان به حكومتى آمد كه من بودم . يكدفعه نزد حاكم ، دفعهء ديگر نزد عدل الممالك . خودش مىگفت من با خيالات كوچك خان همراه نبودم . او بىدينى را اواخر پيشهء خود قرار داده بود . در تعقيب او من بودم و جمعى از سوار . خودم تا پاى كوهى او را تعقيب نموديم .
شب شد تا توقف نموديم صبح كه بالاى كوه رفتيم نعش ميرزا و يكنفر ديگر در آنجا افتاده بود . من سر او را جدا كرده قزوين آوردم و بعد طهران بردم . محمود ميرزا اضافه نمود كه شاه از اين مطلب خوشش نيامده بود و سر را اجازه نداد حضور ببرند . همان ساعت فرمود دفن كردند .
خالو قربان
بعد از شمايل خالو گفت كه خيلى قوىهيكل است ، مچدست او به قدر بازوى آدم متعارف . سنش پنجاه و دوسه سال بايد باشد . موهايش تمام سياه است . يك كلاه نمد