را آوردم ) . اسمعيل و عيالش حسنى را هم باز آوردم و اينها هم اينجا ماندند تا تمام اسبابها را خانهء ميرآخور روانه كنند ، شاموناهار مرا هم تهيه نمايند . بعد به اتفاق من برويم الموت .
طلب وكيل التجار
طلب از وكيل التجار بالاخره به هزار زور گرفته شد . باقى ماند طلب از بنان . هفت خروار جو به رفعت السلطان داد . از پول اين هفت خروار فقط بيست و يك تومان به خانهء من داده بود . مابقى را نوشجان نموده . سيزده خروار باقىمانده را هم يك قبض صد تومان به خط من كه نزد باقر بود بگيرد . چون از بسكه تقلب كرد بيرونش نمودم و يادم رفته بود چنين قبضى هست . چيزى به او داده و گرفته . تتمه را هم ميل دارد خروارى چهارده تومان بدهد . چون اصل تمسك در ادارهء حكومتى مفقود شده و حاضر نيست كه تاريخ قبض و تمسك ملاحظه شود . ناچار شدم آن قبض صد تومان را قبول كنم با اين حال كسى از عهدهء بنان برنمىآيد كه تتمهء قيمت جو را بگيرد و من تا اين پول وصول شود و مالها برسد بايد مدتى در شهر سرگردان باشم . حالا كه سرگردان و بيكارم . . .
ملكآرا - دايرهء استنطاق
چهارشنبه 24 صفر ، 2 عقرب - مال از الموت نيامده است . غالب شبها ملكآرا منزل من است . يكدست رخت هم من به ايشان دادم . چون پيرنوكر است و چندين ماه هم هست مواجب عدليه نرسيده ( چندين سال است رئيس دايرهء استنطاق است . اين مسئله را هم بايد دانست كه دايرهء استنطاق عدليهء قزوين فقط يك اطاق خرابه است ، يك ميز شكسته و دو صندلى مندرس ، يك دوات و يك قلم و چند ورق كاغذ كثيف و خود حضرت و الا حتى تقريرنويس هم ندارد . ) . طهران هم خرج دارد ، اينجا خرج دارد . باز خوب است عمهاش مادر ميرزا ابراهيم خان « 1 » وكيل مجلس منزل و شاموناهار او را متقبل شده و اين دفعه مهربان گرديده است ، و الا يك ساعت نمىتوانست بماند . آقايان هم كه اينجا بودند غالب شبها منزل من بودند . منتهى من بيرونى نداشتم . روز و موقع خواب خانهء رفعت السلطان بودند .
مقدارى زغال داشتم فروختم و به حاجى كرايهء خانه دادم . خيلى اسباب هم يا
هامش
( 1 ) - آقا ابراهيم ملكآرائى فرزند حاج حسنعلى خان حكيمباشى مادرش رفعت السلطنه دختر عباس ميرزا ملكآرا چندين دوره وكيل قزوين در مجلس شوراى ملى بود . ( م . سالور )