قصد الموت
بولشويكها در دزدبن هستند . اينجا جاى سختى است . اگر قزاق اينجا را گرفت لاهيجان فتح شده است . گفتند احسان اللّه خان دماغش گلوله خورده در كار معالجه است .
آمدم خرمآباد . سردار كبير آمده است از راه كجور . اما وقتى آمد كه ساعد الدوله به اين سمت آمده بود . توى قهوهخانه رفتم چاى بخورم يك جوانى پاى برهنه اما خوشسيما وارد شد . از من سؤالات كرد . تا گفتم الموتى هستم گفت افسوس نشد آنجا بيايم . اگر آمده بوديم خاك آنجا را با توبره مىبرديم . گفتم آنجا شير خوابيده بود نمىتوانستيد .
گفت روباه هم نبود . گفتم آترياد اردبيل از شير هم شيرتر بود . روباه آنها بودند كه فرار كردند . يكى من بگو يكى او . نزاعمان درگرفت . در اين بين يك نفر قزاق وارد شد گفت چه خبر است . من تفصيل را گفتم . او شلاق را كشيد به جان آن آدم تا مىخورد زد كه حيا نمىكنيد . حالا هم از اين حرفها مىزنيد . بعد معلوم شد آذربايجانى است از همراهان اسمعيل افندى . من از اسمعيل افندى جويا شدم گفت به طور تحقيق او و جمال را كشتهاند . يعنى مىگفتند ساعد الدوله كشته است . بعد از اين مرافعه حركت كردم .
( پايان حرفهاى عباس )
جواب ساعد الدوله
اما جواب ساعد الدوله ، با مركب بنويسد خط او اشكال دارد ، چه رسد با مداد . به زحمت خوانده شد . از اين قرار است : « به واسطهء نبودن كاغذ و پاكت و نداشتن موقع ، چون موقع حركت جنگ بود از نوشتن عريضه عذر [ مىخواهم ] اميدوارم به زودى اوامر را اطاعت كنم . على اصغر . »
باز نشد . من مىترسم [ مموارها ] تلف شود ، كم و گور شود . اين كتابها دست غير بيفتد . اسناد جايش مضبوط است . امير اسعد نه جواب مرا داد نه جواب حكومت . يك ناسخى با كمال خشم به قزاقهاى خود نوشته بود و رفتند ، اما تمسك مرا نگاه داشته است . اين هم يك كينه براى او شد و بهانه به دستش افتاد ، تا چه وقت تلافى كند .