تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6192

مساهمون:

ص٦١٩٢
داخل قصبه مىشوند . مردم اظهار شادى مىكنند و به اصرار دعوت شب از قزاقها . اينها مىروند و به آن شكم‌پرستها مىگويند به دعوت حاضر مىشوند . مردم استقبال مىكنند . در سبزى ميدان مجلس فراهم مىكنند ، مطرب مىآورند ، شادى مىكنند . پنجاه‌نفر سوار هم اين قزاقها آن سمت شهر مىگذارند مبادا شبيخون بزنند . غافل از اين‌كه لنگروديها بلشويكها را در خانهء خود پنهان نموده‌اند . چند ساعت كه از شب مىرود يك‌مرتبه حمله به قزاق مهمان مىآورند و جنگ شروع مىشود . در شب تاريك آن قزاق بيرون كه صداى شليك مىشنود مجددا داخل قصبه مىشود و با شمشير ميان بولشويكها [ مىآيد ] بالاخره به يك شكلى قزاق بيرون مىرود . جمعى كشته و دستگير مىشوند . صبح كه خبر به اردو مىرسد حركت مىكنند و لنگرود را به توپ مىبندند و داخل مىشوند . در حالى كه بولشويكها شهر را غارت و رفته بودند .

بصير ديوان ( زاهدى )

ساعد الدوله خيال داشت باقىمانده را به‌جاى آن خلاف غارت كند . محمد خان مانع شده گفت سر فرصت كسانى [ را ] كه مصدر اين حركت بودند سياست مىكنم . قريب شصت‌نفر اسير گرفتند . بعد آنها پيغام كردند اسير ما را بدهيد . ما هم چهار صاحب منصب و چند نفر قزاق شما را مىدهيم . محمد خان حاضر شد اين معامله را بكند كه خبر دادند آن صاحب‌منصبها را شقه كرده‌اند . اين بود همه را به شهسوار نزد بصير ديوان روانه كردند . همه لختى بودند . چهارنفر درويش ميان آنها بود . لباسشان هم كشتىبان كيسه ( گونى ) . هشت‌نفر خمسه‌اى ميان آنها بود . بصير ديوان آنها را چوب زيادى زد ( خودش خمسه‌اى است ) . مىگفت سرگردان بودم چطور به ساعد الدوله خودم را برسانم . در اين بين يك نفر قزاق به من برخورد ، اسم‌ورسم مرا پرسيد . گفتم . جواب داد من رعيت شاهزاده هستم پسر حاج عبد الحسين مارهموارى همدانى . بيا تو را ببرم ، مرا برد نزد ساعد الدوله . كاغذ را دادم خواند . گفت اينجا . گفتم نمىدانستم اينجا تشريف داريد . گفت عرض سلام برسان ، بگو انشاء اللّه مراجعت خودم روانه مىكنم . گفتم تا جواب ندهيد نمىشود . با مداد روى پاكت نوشت داد . بعد از امير اسعد پرسيد چقدر جمعيت دارد . گفتم پنجاه شصت نفر . گفت چيزى نيست . مرا مرخص كرد . همان قزاق مرا آورد تا سرجاده و خيلى به شما عرض سلام رسانيد و مراجعت كرد .