نيست مانع آمدن احسان اللّه بشوند و جنگ شروع مىشود .
نامه به امير موثق
حاجيها مردمان آگاهى هستند . من بنا بود قاصد به شهر بفرستم تمام اين مطالب و وضعيات الموت را براى امير موثق نوشتم با خيلى كاغذجات ديگر . تا عصر مشغول بودم . فورا اين مطالب را هم براى رئيس اردو نوشتم . مشغول بستن پاكتها بودم خسته و مانده كه عباس با اسب تقى خان وارد شد . ديدم كاغذى نداد . او را خواستم كاغذى دارى . گفت نه . پس چرا آمدى . گفت گدوك را گرفتند . ساعد الدوله خودش آمده قزاق رفت پائين روچ ، من هم اسناد و نوشتجات تقى خان را برداشته آمدم . من خيلى به او بد گفتم كه چرا آمدى . مىخواستى از زوارك نزد خود تقى به روى . اينجا كارت چه بود ، آن هم بدون آنكه اطلاع كامل بياورى .
دكتر ژاندارمرى
در اين بين كاغذى از دكتر ژاندارمرى ( طالقانى اهل سوهان سابقا ميخساز و قفلساز بود ، مدتها در گازرخان الموت مشغول آن كسب بود . حالا دكتر ژاندارمرى شده ) رسيد كه ميرزا فضل اللّه زودزود اسباب نعلبندى را برداشته هروقت شده بيا . كاغذ او هم باعث خيال شد كه تهيهء فرار ديده مىشود . فورا قاصد شهر را موقوف داشتم . كاغذى به تقى نوشتم از راه آوه روانه كردم كه فردا بلكه جواب برسد ، معلوم شود چه حكايتى است . اين مه بايد اسباب تصرف گدوك شده باشد . آنجا مهگير است ، براى آنها كه بلد آنجا هستند خوب و براى قزاق نابلد بد است .
بهرحال الان ساعت يكونيم به نصفشب مانده است . من هم مىخواهم اين روزنامه و اسناد كه همراه است بدهم عباس ببرد همان نزد تقى و قزاقها مبادا بىخبر گرفتار شويم ، آنوقت اينها اسباب زحمت من بشود . خودم را تصور مىكنم ساعد الدوله كارى نكند ، بلكه محبت كند اما اينروزنامهء مرا به . . . مىدهد .
امير اسعد
براى امير اسعد صبح قاصد مىفرستم و يك كيكى توى كلاهش خواهم انداخت . اين چندروزه پرهارتوهورت مىكند ، متصل رعيت چوب مىزند ، حبس مىكند ، شاهنامه مىخواند .
من گويا فقط سالى چند روز قسمت دارم الموت بمانم و بعد فرار ، فرار . اما جاى من