يارفى
يك ساعت و نيم به ظهر مانده به يارفى رسيدم . اينجا رعيتها گفتند باقر خان نايب ناهار خبر كرده . در اين بين ده پانزده سوار قزاق با يك دو صاحبمنصب گذشته يارفى رفتند . من رد شدم . تا پل چيان هرتكه سنگ و هرگياه و درخت اينجاها تاريخ و سرگذشتى به ياد من مىآورد كه در ظرف نه سال تمام اقامت خودم طى شده است . از پشتهء بالاروچ بالا شدم باز چشمم به باغات و قلعه افتاد بىاختيار منقلب شدم . خدا اگرچه سزا و جزاى آنها را داد اما من ميل و آرزو دارم يكبار ديگر اين قلعه را آباد و مثل سابق خود داير و مسكون ببينم . ظهر بود من رسيدم . چون بىموقع بود رفتم تكيه . اطاق شيخ فاضل مملو قزاق بود . بيرون آمد گفت برويم خانهء خاله ( همشيرهء والدهء على محمد خالهء زينب ) . او جلو من سواره از دنبال سرش كه وارد ايوان خاله شده و به محض آنكه گفت كنار برويد صداى جيغ ناله بلند شد كه اينجا جا نيست ، من گلكار دارم . تا شيخ خواست مجددا حرفى بزند باز فرياد خاله بلند شد . اينبار شيخ جلو رفته و گفت شاهزاده است . چشمش كه به من افتاد تعظيمى كرد . دويد توى اطاق ما داخل شديم ، فقط يك تكه نمد از تمام فرش خانهء خاله مانده بود ، آورد توى باغچه زير سايه درخت و من دراز روى آن افتادم . چيزى نگذشت مثل آنكه آب توى سوراخ مورچه نموده باشند رعيتها هركارى داشتند زمين گذاشته از آبادى به تكيه آمدند . دستبوسان پابوسان ، آه ، ناله ، گريه ، زارى . پس از آنكه فرازهاى سابق الذكر را گفتم و ساكت شدند آنوقت بناى حال و احوالپرسى شد كه كمتر از مطالب اول زحمت نداشت .
آتان و گله از توقف قشون
من روزى كه آتان رفتم سيصد مرتبه شفيع آمد توى اطاق حال و احوالپرسى و منزل مبارك گفت ، بيرون رفت مهراب آمد ، مهراب رفت شفيع داخل شد ، بالاخره من ستوه آمدم گفتم يك نفر دم در اطاق ايستاد و مانع آمدن آنها شد . اما اينجا ديگر در نداشت . باز بناى آهوزارى را گذاشتند كه ما شكايت از توقف آنها ديگر نمىكنيم آنچه هم به سرما و محصول ما آمدهآمده باشد . اينك چهارده روز است اينجا هستند ما را كفايت كرد ، چندى به ما فرجه داده ده ديگر بروند . به يك شكلى آنها را متقاعد نموده رفتند .
على محمد آمد گفت نان پيدا نمىشود . اجازه بدهيد كته درست كنند . گفتم هرچه بدهيد من مىخورم . بعد ملا شعبان ، ملا حسن ، ميرزا مسيح ، ميرزا حسين ، على اكبر ، ابو القاسم و بعضى ديگر آمدند . رئيس هم خواب بود .