تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6081

مساهمون:

ص٦٠٨١

زوارك - جولادك

سه‌شنبه 27 - رعيتهاى اين دهات ديدن مىكنند ، بعضى چيزها هم آوردند . ناهار و شام به يك شكلى راه افتاد . عصر تقى خان آمد مىگفت رئيس اردو خيلى سلام رساند و گفتند پس از آن‌كه زوارك آمديد خدمت مىرسم . اما من مىخواهم همان بالاروج ديدن او بروم . تقى صلاح نمىداند من زوارك اقامت كنم . مىگفت اولا اطاقهاى على محمد را نايب قزاق نشسته ، ثانى همين‌قدر آنجا برويد نه خودتان راحت هستيد نه مال و نه آدمها . آنچه هم از مأكول و مشروب همراه داشته باشيد به هرزبانى شده از شما خواهند گرفت . همين‌قدر نزد شما قند و چاى و بعضى چيزها سراغ كنند متصل پيغام خان نايب و وكيل‌باشى است كه التفات كنيد . براى ما آوردند رد مىكنيم . هروقت هم بخواهند جائى بروند تمناى اسب‌سوارى مىكنند . چون ترتيب و اوضاع شما هم درست مرتب نيست رئيس و سايرين مهمان شوند اسباب زحمت و خجالت مىشود . فكر كرديم ، قرعه كشيديم كجا منزل كنيم تا اردو برود . پس از مذاكرات قرعه به نام جولادك افتاد . از حيث هوا و صفا و آب و چشم‌انداز بهتر از جاهاى ديگر است . خصوصا آن‌كه پشت‌سر آن هم به طالقان و راه فرار باز است . ما هم از باقر خان « اتود » كرديم .

محمد رحيم خان سرهنگ دولت

تقى مىگفت محمد رحيم خان خيلى بددهن است ، متصل فحش مىدهد ، خيلى هم مغرور است . حرف بالاى حرف او نمىشود زد . مثل سگ ما از او مىترسيم . دو دفعه تا حال ميرزا حسين را تهديد به تيرباران كرده . يك روز كاسهء خورش از دست ميرزا حسين روى لباس او افتاد مىگفت چنان خشمگين شد كه زهرهء همهء ما رفت . بنا كرد به ميرزا حسين فحش دادن كه روى سرهنگ دولت ، رئيس آترياد اردبيل خورش مىريزى . بدهم ترا تيرباران كنند . ميرزا حسين از حس و زبان افتاد . مردن‌مردن خودش را از اطاق خارج كرد تا آن‌كه عصر همه جمع شده شفاعت كرديم تا از تقصيرش گذشت . روزوشب هم عرق استعمال مىكند . از من هم عرق سوغات خواسته بود كه تقى گفته بود مدتى است متاركه نموده‌اند . تقى مىگفت شبى كه خبر فتح كاروانسرا رسيد صاحب‌منصبها را خواست . يك سرناچى و دهل‌زن هم دارند . آنها هم آمدند ، قزاقها هم آمدند جشنى گرفتند . بعد به سلامتى بنا كرد نوشيدن . از شاه گرفت تا به من و ميرزا مسيح و شهباز و على اكبر . آن‌وقت حكم كرد آواز بخوانند . هركس چيزى خواند تا نوبت به من و ميرزا مسيح و ميرزا حسين رسيد . ما هم عرعرى كرديم . آن‌وقت گفتيم حضرت رئيس